دکتور نورالحق نسیمی
فارسی تر از آن گفتیم تا شووینست ها آنرا درک کنند.
هم میهنان گرامی!
د رهفته گذشته دوسیه نسبتی آقای جلالی را زیر فرنام " جلالی فروخفته، خواب خرگوش" با استناد از google پیشکش نمودم. و قرار بر آن شد که بقیه دوسیه تقلبکاری موصوف را در بخش دوم توضیح بدهم. مگر وضعیت بگونه دیگری درآمد که از بازگشایی پرونده باقیمانده او گذشتم ولی موصوف از تبهکاری و شیادی باز نمانده خود را اخیرآ به هند میرساند و روز 13 فبروری درحاشیه سیمینار " امنیت آسیا"، دوباره به پخش اکاذیب علیه مقاومت گران و بومیان سرزمین ما بویژه (اتحادشمال) پرداخته که از آن همه بیهوده سرائیهای او میگذرم، تنها به یکی از پاسخ های که او در برابر پرسشی ارایه نمود می پردازم:
Sheela Bhatt managing editor of rediff.com, Feb.13. Delhi, India. خبرنگار:
Q: But they were fighting the Taliban.
Not now. When the Taliban was removed they were fighting each other. The pace of rebuilding national institutions was slow. In the post-conflict situation, you have to break and make. If you don't break war machines of the past you cannot make new institutions. Reintegration of the Northern Alliance didn't work. After they were demobilized some of them joined the drug traffickers, criminal gangs and some even joined the Taliban.
"پرسش: آنها ( اتحاد شمال ) علیه طالبان جنگیدند؟
جواب: نه اکنون! زمانیکه طالبان از قدرت دور شدند، آنها علیه یکدیگر به جنگ پرداختند. موضوع باز سازی موسسات ملی به کندی پیش رفت. در اوضاع بعد از جنگها، شما مکلف هستید که باید این نیروها را محو، و دوباره باز سازی شوند. اگر شما ماشین جنگی قبلی را از بین نبرید، شما نمیتوانید موسسات جدید را جانشین آن بسازید. جذب مجدد آنها صورت نگرفت، بعد از آنکه خلع شدند، بعضی به قاچاقبران مواد مخدر پیوستند وبعضی هم باندهای جنایت کار را بوجود آوردند و عده یی هم با طالبان یکجا شدند."
خواننده گرامی !
نیت خود را جلالی روشن و بی پرده بیان داشته و بنابر سلسله تحرکات متوسل به خلع اتحاد شمال شد که آفرین شان باد!
آقای جلالی که زیر پرچم خارجی ها به حیث وزیر داخله جلوس نمودید وظیفه وزیر داخله در راستای تامین امنیت سرکوب باندها، دستگیری قاچاقچیان مواد مخدر وغیره است. آیا شما در آن گاه یک نفر از شبکه قاچاقبری خلع شده اتحاد شمال را افشا و دستگیر نموده اید؟ چگونه عقل سلیم قبول کند که افراد اتحاد شمال با طالبان پیوسته باشند. آخر بهتان و افترا هم حد و مرزی دارد. هویت تروریست ها قاچاقچبران مواد مخدر و طالبان مزدور روشن است. و اینها همه از یک بستر بوی ناک و چرکین قبیلوی برخاسته اند و سر همه در یک گریبان بوده که سر انجام همه اینها وطنداران شما اند.
خواننده گرامی!
اخیرا " خرم" بی فرهنگ که منسوب بمقام فرهنگ شده، طوری گلی را به آب داد که کنه و عمق نیات شوم شووینزم را برملا ساخت، لذا بدین باورم که کنجکاوی بیشتردر شناخت چهره های عریان، نیازنیست زیرا ستاره بخت اینها راه افول را می پیماید. تحریک های اخیرفارسی ستیزی، به روابط باهمه ی خلقهای سرزمین ما چنان ضربات سهمگین وارد نمود که قبیله گرایان را دوباره به آن محلات ماورای کوه های سلیمان زادگاه اصلی شان باز گردانید. به مردم ما دیگر جالب نیست و فرق نمیکند که جلالی چند دوسیه جناحی دارد؟ وهمردیف به آن اینکه احدی، کرزی، اتمر، ارسلا، اشرف غنی احمدزئی، تنی، گلبدین، ملاعمر و از همین قماش دیگران شان به ارتکاب چند فقره جنایت، اختلاس، رشوت، احتکار و غیره فساد ها متهم میباشند. بی اندازه سپاس از اندیشمندن خامه بدستان و دوستداران زبان فارسی که دها مقاله اعتراض آمیز را روی احساس مسئولیت و دلبستگی به دین، زبان و فرهنگ با عظمت شان از طریق سایت های « تارنمایی» انترنیتی پخش نمودند. وبدین وسیله همبستگی همدلی و همزبانی خویش را ابراز نمودند. این همبستگی با شور و جوشش بینظیرچنان پیامدی را نوید میدهد که پس از این هرگز قبیله گرایان فاشیست نه با توسل به زور خارجیان و نه با تزویر و دروغ، قادر خواهند شد که اراده مردم را منکوب ویا خریداری نمایند.
دشمنی با زبان پارسی و پارسی گویان در واقع دشمنی با حق است و حق نگفتن و از حق دوری جستن و حقیقت را وارونه جلوه دادن شاید یک دفع الوقت باشد. ولی دوام و قوام ندارد با گذشت زمان آفتاب حقیقت نمایان میگردد. در روال همین واقعبینی یک واقعیت انکار ناپذیر، موجودیت اقوام مختلف دراین سرزمین است. و این اقوام بومی ( کر، کور، گنگ) نیستند که در پهنای تلقینات و شعارهای کاذبانه راه مصالح قومی خود را گم کنند.
خام طعمی شووینستی حاکی از آن است:
· اصلیت و هویت اصلی را کنار بگذارید خود را " افغان" بگوئید.
· نام وطن خود را خلاف واقعیت به نام یک قوم خاص " افغان- ستان" مسما بدارید.
فرضآ اگر دو شرط بالا را روی ناگزیری بپذیریم در سلسله دریافت امتیاز های سیاسی در ردیف قوم شماره (2) و یا (3) محسوب میگردیم. بدلیل تاجک بودن، هزاره بودن، ترکتبار بودن و غیره.
اما این " افغان " کیست؟
" افغانستان " کجا بوده؟
بنابر شواهد و روایت تاریخهای متعدد منجمله تاریخ تحلیلی افغانستان – نام افغانستان به عباره امروزی مجهول و مبهم، اما از لحاظ مکانی افغانستان همانا ساحات کوه سلیمان و قسمت از غرب دریای سند معلوم و مشخص است.
غصب زمین های بومیان این سرزمین با اعمال فشار و تبهکاریهای خونین توسط کوچی های بدوی همراه بوده و خصوصا قبایل که در خدمت جنگجویی و لشکرهای حشری حاکمان بر کابل و ولایات شامل بوده اند. از حق فرمان اخذ زمین دیگر ملیتها ساکن در کشور ما به ویژه درشمال کشور و هزار ستان بزور و فشار حاکمیت های قومی مسلط بر کنترول مناطق در مرحله فیودالی و بنابر سیاست تحمیل اراده قومی و اوغان ملیتی از زمین و علفچر و آب مردمان دیگر برخوردار گردیده اند و آنرا حق مسجل خود میخوانند. در این باره نزاعهای فی مابین هزاره و اوغان ها و ازبکها و اوغانها و تاجکها و اوغان ها وجود داشته. و دعوی و مرافعه و مجادله های خونین این قبیل سلطه گری ها و زورگیری علفچرها و باج و مالیه و فروش اجناس با سود کلان بالای دیگر تبارها از همان آغاز دولت فیودالیه احمدشاهی تا اکنون دوام داشته است. ا زانجاییکه امروز هم وجود اقوام وقبایل بنام " پشتون" و یا " افغان" و موجودیت وزارت برای امور آنها تاهنوز مانع در راه ملیت شدن این قوم بوده و باعث مشکلات حکومتها از بابت عدم تابعیت آنها نسبت به خدمت عسکری و غصب جنگلها کوه ها و تقسیم میان شان که آزاد بفروش برسانند و دیگر مکلفیت های قانونی که متوجه دیگر اقوام گردیده و دادن امتیازات ویژه برای قبایل که میتوان مضمون جداگانه در این مورد نوشت و خلاف آن در دوره های مختلف مسئله بیگاری، حواله جات گوناگون مثلآ بالای هزاره ها، عدم قبول و ارتقای تبارهای دیگر در تشکیل و تعین نظامی وسیاسی رژیمها بطور مثال در زمان سلطنت ظاهر شاه از جمله 25 جنرال نظامی در کشور فقط دو تن آن مربوط به تاجکها بود بقیه در مجموع شجره اوغانی داشته اند.
از زمره تحمیل ها یکی دیگر آن نام گذاری ارز دولتی بنام افغانی است که بنابر تعصب و هژمونی قومی یکی ازسوالات لاینحل شمرده میشود که در هیچ یک از دولتها و کشورها بنام قوم ویا تبار اسم ارز نهاده نشده است. و بدی این کار آنست که نسبت به ارزش یک افغانی یک فرد، یعنی ارزش یک تبعه مملکت، معادل یک افغانی پول رائج واقع میگردد. و در مقیاس قیمت اشیا بگونه مثال در برابر یک دانه تخم مرغ ارزش ( پنج نفر افغانی ) یا ( پنج افغانی) میباشد.
در حالیکه با حذف معیار و مقیاس مانند یک زن افغانی، یک سرباز افغانی یک کارمند افغانی و غیره همه اینها افغان و افغانی بالاخره نرخ به عرض کشور و یا حکومتی هم یک افغانی ! فانتیزی بس قابل توجه و نهایت مضحک و مسخره است که نباید چنین سمبول تحقیر و حقارت ارزشی را محض خاطر نام یک قوم و تمامیت گرائی ان قابل قبول و مقبول دانست.
اعمال سیاستهای تصفیه قومی " جنوساید" در اغلب خصوص مملکت، خصوصا مناطق زراعتی و مالداری که دارای اهمیت اقتصادی بوده از همان زمان دولت ابدالی علیه منافع اقوام بومی کاملا مشهود است. حتی بر حسب فرمان امیر عبدالرحمان خان و امیر حبیب الله خان برای اسکان قبایل ماورای سرحد دیورند که شجره اوغانی داشتند واسناد ان درج تاریخ است زمین تاجکها، ازبکها و هزاره ها توزیع شده. در زمان نادر غدار بیشترین ناقلین سرحدی افغان مانند گلبدین حکمتیار و امثال آن بمناطق مرکزی و شمال کشور جاگزین شدند. اخیرا مسایل ادعای علفچر توسط کوچی ها و پرابلم اراضی غصب شده از جانب قبایل در زمان حامد کرزی مبنی بر سیاست شووینستی افغان ملیتی و تحت حمایت قدرت مندان جهانی، بار دیگر همه را متاثر ساخت.
هم میهنان گرامی!
درد و رنج ما آنقدر طولانیست که نه در یک مقاله و یاکتاب بیان شده میتواند! بروایت تاریخ طوری اجمالی مواردی را در بالا از تهاجم و حق کشی های قبیله گرایان طی بیشتر از دوصد سال حاکمیت شان توضیح داشتم، اما حالا دنباله این داستان غم انگیز بدانجا کشیده که زبان و فرهنگ ما را میخواهند سلاخی کنند و مانند زمین وعلفچرآنرا در معرض هجوم قرار داده اند.
اما شووینست های افغانی بدانید که این همه خواب و خیال است و محال! راهی را که در پیش گرفته اید نه به ترکستان بلکه به گورستان قبیله می انجامد.
بنام ات من بمیرم ای خراسان
به خاک تو دهم من جان دهم جان
خدا ویران کند بدنام گرت را
که نام نا سزاید کرد افغان
*********************
لشکر تاجیک بکشا بازوی مردانه را
زن، به خون افگن، فنا کن لشکر بیگانه را
شد کهن افسانه ی آهنگر ضحاک بند
اژدرفاشیزم را کش، نوکن این افسانه را
خصم کوشد ملک ما را سر به سر سازد خراب
گور نسل ما کند آن گلشن ویرانه را
کشور ما نیست جولان گاه آدم خار ها
در هجوم آی و بروب از وحشیان این خانه را
کرگسان را ره مده ای جوره شاهین جوان
ماکیان حتی به روی غیر بنددلانه را
دیده جانانه ات در انتظار فتح توست
بیخ دشمن را بکن سر سبز کن جانانه را
*****************************
ما درخت مهربانی کاشتیم
کینه را از سینه ها برداشتیم
بر فراز کوچه های شهر خویش
پرچم پندار نیک افراشتیم
دانش و شهریگری را از کهن
ما برای دیگران بگزاشتیم
گنج و گیتی هر کجا آمد به دست
ما نه بهر خویشتن انباشتیم
تا نمیرد میهن و فرهنگ ما
دیده ی جان را برو بگماشتیم
هم به همراه اهورا در نبر
اهرمن را ما به هیچ انگاشتیم
ریشه ی نیک است در کردار ما
نیک گفتیم، نیک هم پنداشتیم
ما بمانیم و بماند پایدار
آنچه ما در دشت دلها کاشتیم
سعدی بزرگ در اینجا میگوید که تاجیک نه عرب است و نه ترک
شاید که به پادشاه بگویند
ترک تو بریخت خون تاجیک
«سعدی»
عرب دیده و تر ک و تاجیک و روم
زهر جنس در نفس پاکش علوم
«سعدی»
دکتور نورالحق نسیمی
Freitag, 7. März 2008
تا کی به دهل شووینسم افغان رقصید؟
دکتور نورالحق نسیمی
بقرار تحلیل و برداشت اسناد محرم سفارت امریکا و غیره شواهد و اسناد انکار ناپذیر دیگر به این نتیجه میرسیم که محافل عقده مند و گستاخ قبیله گرا، بنابر طبیعت غولگرانه خود از مدتها قبل به اینطرف در توسل به انبوه توطیه و حیله علیه بومیان این سرزمین برآمده اند. و این تفکر پوسیده قبیلوی توام با تفتین و فتنه منحیث یک مریضی مزمن ساری از محافل خاندان سلطنتی شروع و قدمه به قدمه احزاب و نهادهای راست و چپ و خلاصه از شاه و گدای آنها یکسان عبور و سرایت کرده است.
وای بحال مردمان شریف ساده دل غیر افغان این سرزمین که خوشباورانه در برابر این همه بیدادگریها و حق کشی ها و تعصب واکنش لازم و بموقع نشان نداده اند.
در سطور زیر ببنید که چه در طول تاریخ و چه در عرض تاریخ بومیان اصیل اعم از تاجکان، هزاره ها و ترک تباران دچار چه مظلومیتی مضاعف شده اند؟
اگر بتاریخ ما و افتخارات ما دستبرد زدند از سر نا آگاهی سکوت اختیار شد و گفتیم خیراست.
اگر هویت پرشکوه قومی ما را طرد کردند و هویت جعلی نام قوم خود را بنام (افغان) بالای ما گذاشتند، گفتیم خیراست.
اگر بدستور خارجی ها نام وطن پدری و پر ابهت و بزرگ خراسان را به (افغان ستان) نام قومی خود تعدیل کردند گفتیم خیر است!
اگر دها نام تاریخی محلات این سرزمین باستانی را تعویض کردند گفتیم خیر است! مثلا سبزوار به شیندند... وغیره.
اگر به ناقلین جنوب و مردم آنطرف مرز دیورند زمین های پدری و آباد شده ما را به جبر بخشیدند و مالکین آنرا بستند و کشتند، گفتیم خیر است. صبر بخدا کردیم.
اگر محمد گل خان مهمند برعلاوه تخریب آبدات تاریخی در نابودی لوحه سنگها مقابر شخصیت های فرهنگی پرداخت، گفتیم خیر است!
اگر نادرخان در برابر سوگند به قرآن حبیب الله کلکانی را با جمله یارانش به نحوفجیع بشهادت رسانید، گقتیم خیراست!
اگر نادرخان مردمان شمالی را اشرار نامید وحکم (سرش از من و مالش از شما) را صادر کرد و مدت دوسال این ایلغار و خشونت مردمان جنوبی و آن طرف دیورند ادامه داشت، گقتیم خیر است! (ولله عزیزآ ذوانتقام)
اگر محمد گل مهمند در بلخ و بدخشان هزاران جلد کتاب ارجمند فرهنگی و تاریخی را به آتش کشید، گفتیم خیراست!
اگر نعیم خان برادر داودخان کتابهای سودمند و نافع فیض محمد کاتب هزاره را جبرا ربود و نابود ساخت، بازهم گفتیم خیراست!
اگر محمد گل مهمند کتابخانه شخصیت شهیر فرهنگی علامه بلخی را محو کرد، نظاره گر بودیم و گفتیم خیر است!
اگر هاشم خان آن عبدالخالق رادمرد را با همه فامیل اقربا و دوستانش به نحو ظالمانه مثله کرد، گفتیم خیر است.
اگر نادرخان دست به شهادت غلام نبی چرخی و برادران او زد و فامیلش را طولانی در قید و بند نگهداشت، گفتیم خیر است!
اگر حبیب الله کلکانی عیار مرد خراسان را (دزد، رهزن، بچه سقاو) نامیدند، گفتیم خیراست!
اگر سپردن وظایف روی رده بندی تفکر اپارتاید صورت گرفت، گفتیم خیراست. مثلا تاجکان با تمام لیاقت و تحصیل رتبه (سرکاتبی) هزاره (جوالی) و ازبک (نفرخدمتی و قالین بافی).
اگر مدت زمانی زبان مادری ما فارسی قدغن و عوض آن زبان پشتو را ترویج، تشویق و تحکم دادند، گفتیم خیراست!
اگر پشتو تولنه ایجاد شد و سپس مضامین مکاتب کشور به زبان پشتو برگردانده شد و شرائط تقرر و ارتقا وابسته به شهادت نامه پشتو شد، گفتیم خیر است!
اگر یک خیابان و کارته مجلل را بنام وزیر اکبرخان مسما کردند و آن را بنام غازی گفتند، چشم بسته قبول کردیم و گفتیم خیر است! در حالیکه در صفحه 593 کتاب تاریخ تحلیلی در مورد این به اصطلاح غازی میخوانیم:
"... همچنان دوست محمد خان به پسرش وزیر اکبرخان هدایت داد تا نیروهای مجاهدین را از کابل خارج سازد و بگذارد که قشون انگلیس داخل کابل گردد. آنها برای اخراج از افغانستان به آبرویی ضرورت دارند. وزیر اکبرخان از توصیه پدر اطاعت کرد نیروها را به بامیان عقب کشید. وخانواده خود را به ترکستان فرستاد و در این باره خانم سیل صفحه 147 اثر خود چنین اورده:
سردار اکبرخان میگوید که او در اینجا (کابل) باقی نخواهد ماند و زمانیکه نیروهای ما داخل شوند به کوهستان میرود و اجازه میدهد که انگلیسها کابل را اشغال کنند." راه دادن انگلیسها توسط این به اصطلاح غازی در بدل اعاده مقرری پدرش که در اسارت انگریزها بود صورت گرفت و همان بود که قطعات انگلیس تحت قومانده جنرال نات از راه غزنی تاکابل پیش آمدند.
اگر یک لیسه در شهر کابل بنام امیر دوست محمد خان مسما گشت، گفتیم خیراست! اما در صفحه 583 کتاب تاریخ تحلیلی افغانستان از بی غیرتی و خیانت ملی دوست محمد خان پرده برداشته است.
اگر احمدشاه ابدالی با هفت لشکر کشی غارتگرانه و چپاول به هند هجوم برد مستوجب تضعیف هند گردید و سرانجام زمینه را برای انگلیسها مهیا ساخت و بالاخره او را بابا لقب دادند گفتیم خیر است!
اگر پروفیسور حبیبی روی تعصب و فارسی ستیزی ظاهر شاه را بخاطر لسان پشتو ترغیب به (تکیه به شمشیر) نمود(کتاب تاریخ تحلیلی ص 33) آنگاه روی مجبوریت دانشگاه را پوهنتون، دواخانه را درملتون، سرهنگ را دگروال و غیره اصطلاحات خودساخته پرداختند، گفتیم خیراست!
اگر در شورای دوره هفتم سید امیر هاشمی وکیل مرکز قندوز اعتراض کرد و گفت که در قندوز بیشتر از 75 فیصد اهالی ولایت دهاقین بی زمین و بی وسیله اند ولی حکومت بطور ظالمانه زمین های بهتر این ولایت را به اختیار ناقلین (افغان) قرار میدهد با آن کسی وقعی نگذاشت، گفتیم خیر است!
اگر عبدالرحمان نیکزاده وکیل ناحیه امام صاحب قندوز اظهار کرد که مردم ما به صدها رنج و زحمت زمین آباد میکنند و مالیات می پردازند اما خلاف ارشادات احکام اسلامی و عدالت اجتماعی این زمین ها به متقاعدین و ملاک و سرمایه داران پشتون ناقل بخشیده میشود، به این داد و فریاد وکلای مردم هیچ اعتنای بعمل نیامد، گفتیم خیراست!
به (اگر ها) بسنده میکنیم زیرا از همین نوع (اگرها) به هزاران هزار دیگر میرسد و هر (اگر) دلالت و اشارتی است بر وطنفروشی، تعصب و بالاخره تفکر قبیله گرائی که در وطن ما علیه مردمان ما اعمال شده.
پس! زمان آن فرا رسیده که با (اگرها) و (خیراست ها) خاتمه بدهیم و در برابر هر نوع روش مستبدانه قدعلم نمائیم از جانب دیگر اینها با هزارها ترفند سنن و باشگاه های غیر ملی خود را بنام ملی قلمداد و درخور مردم داده اند که با سنن عقب مانده قبیلوی از قبیل (اتن)، (لباس قبیلوی) وغیره وداع بگوئیم و به دهل قبیله نرقصیم و در تقویت زبان، فرهنگ و تاریخ پرافتخار 270 سال قبل خویش کار نماییم
بقرار تحلیل و برداشت اسناد محرم سفارت امریکا و غیره شواهد و اسناد انکار ناپذیر دیگر به این نتیجه میرسیم که محافل عقده مند و گستاخ قبیله گرا، بنابر طبیعت غولگرانه خود از مدتها قبل به اینطرف در توسل به انبوه توطیه و حیله علیه بومیان این سرزمین برآمده اند. و این تفکر پوسیده قبیلوی توام با تفتین و فتنه منحیث یک مریضی مزمن ساری از محافل خاندان سلطنتی شروع و قدمه به قدمه احزاب و نهادهای راست و چپ و خلاصه از شاه و گدای آنها یکسان عبور و سرایت کرده است.
وای بحال مردمان شریف ساده دل غیر افغان این سرزمین که خوشباورانه در برابر این همه بیدادگریها و حق کشی ها و تعصب واکنش لازم و بموقع نشان نداده اند.
در سطور زیر ببنید که چه در طول تاریخ و چه در عرض تاریخ بومیان اصیل اعم از تاجکان، هزاره ها و ترک تباران دچار چه مظلومیتی مضاعف شده اند؟
اگر بتاریخ ما و افتخارات ما دستبرد زدند از سر نا آگاهی سکوت اختیار شد و گفتیم خیراست.
اگر هویت پرشکوه قومی ما را طرد کردند و هویت جعلی نام قوم خود را بنام (افغان) بالای ما گذاشتند، گفتیم خیراست.
اگر بدستور خارجی ها نام وطن پدری و پر ابهت و بزرگ خراسان را به (افغان ستان) نام قومی خود تعدیل کردند گفتیم خیر است!
اگر دها نام تاریخی محلات این سرزمین باستانی را تعویض کردند گفتیم خیر است! مثلا سبزوار به شیندند... وغیره.
اگر به ناقلین جنوب و مردم آنطرف مرز دیورند زمین های پدری و آباد شده ما را به جبر بخشیدند و مالکین آنرا بستند و کشتند، گفتیم خیر است. صبر بخدا کردیم.
اگر محمد گل خان مهمند برعلاوه تخریب آبدات تاریخی در نابودی لوحه سنگها مقابر شخصیت های فرهنگی پرداخت، گفتیم خیر است!
اگر نادرخان در برابر سوگند به قرآن حبیب الله کلکانی را با جمله یارانش به نحوفجیع بشهادت رسانید، گقتیم خیراست!
اگر نادرخان مردمان شمالی را اشرار نامید وحکم (سرش از من و مالش از شما) را صادر کرد و مدت دوسال این ایلغار و خشونت مردمان جنوبی و آن طرف دیورند ادامه داشت، گقتیم خیر است! (ولله عزیزآ ذوانتقام)
اگر محمد گل مهمند در بلخ و بدخشان هزاران جلد کتاب ارجمند فرهنگی و تاریخی را به آتش کشید، گفتیم خیراست!
اگر نعیم خان برادر داودخان کتابهای سودمند و نافع فیض محمد کاتب هزاره را جبرا ربود و نابود ساخت، بازهم گفتیم خیراست!
اگر محمد گل مهمند کتابخانه شخصیت شهیر فرهنگی علامه بلخی را محو کرد، نظاره گر بودیم و گفتیم خیر است!
اگر هاشم خان آن عبدالخالق رادمرد را با همه فامیل اقربا و دوستانش به نحو ظالمانه مثله کرد، گفتیم خیر است.
اگر نادرخان دست به شهادت غلام نبی چرخی و برادران او زد و فامیلش را طولانی در قید و بند نگهداشت، گفتیم خیر است!
اگر حبیب الله کلکانی عیار مرد خراسان را (دزد، رهزن، بچه سقاو) نامیدند، گفتیم خیراست!
اگر سپردن وظایف روی رده بندی تفکر اپارتاید صورت گرفت، گفتیم خیراست. مثلا تاجکان با تمام لیاقت و تحصیل رتبه (سرکاتبی) هزاره (جوالی) و ازبک (نفرخدمتی و قالین بافی).
اگر مدت زمانی زبان مادری ما فارسی قدغن و عوض آن زبان پشتو را ترویج، تشویق و تحکم دادند، گفتیم خیراست!
اگر پشتو تولنه ایجاد شد و سپس مضامین مکاتب کشور به زبان پشتو برگردانده شد و شرائط تقرر و ارتقا وابسته به شهادت نامه پشتو شد، گفتیم خیر است!
اگر یک خیابان و کارته مجلل را بنام وزیر اکبرخان مسما کردند و آن را بنام غازی گفتند، چشم بسته قبول کردیم و گفتیم خیر است! در حالیکه در صفحه 593 کتاب تاریخ تحلیلی در مورد این به اصطلاح غازی میخوانیم:
"... همچنان دوست محمد خان به پسرش وزیر اکبرخان هدایت داد تا نیروهای مجاهدین را از کابل خارج سازد و بگذارد که قشون انگلیس داخل کابل گردد. آنها برای اخراج از افغانستان به آبرویی ضرورت دارند. وزیر اکبرخان از توصیه پدر اطاعت کرد نیروها را به بامیان عقب کشید. وخانواده خود را به ترکستان فرستاد و در این باره خانم سیل صفحه 147 اثر خود چنین اورده:
سردار اکبرخان میگوید که او در اینجا (کابل) باقی نخواهد ماند و زمانیکه نیروهای ما داخل شوند به کوهستان میرود و اجازه میدهد که انگلیسها کابل را اشغال کنند." راه دادن انگلیسها توسط این به اصطلاح غازی در بدل اعاده مقرری پدرش که در اسارت انگریزها بود صورت گرفت و همان بود که قطعات انگلیس تحت قومانده جنرال نات از راه غزنی تاکابل پیش آمدند.
اگر یک لیسه در شهر کابل بنام امیر دوست محمد خان مسما گشت، گفتیم خیراست! اما در صفحه 583 کتاب تاریخ تحلیلی افغانستان از بی غیرتی و خیانت ملی دوست محمد خان پرده برداشته است.
اگر احمدشاه ابدالی با هفت لشکر کشی غارتگرانه و چپاول به هند هجوم برد مستوجب تضعیف هند گردید و سرانجام زمینه را برای انگلیسها مهیا ساخت و بالاخره او را بابا لقب دادند گفتیم خیر است!
اگر پروفیسور حبیبی روی تعصب و فارسی ستیزی ظاهر شاه را بخاطر لسان پشتو ترغیب به (تکیه به شمشیر) نمود(کتاب تاریخ تحلیلی ص 33) آنگاه روی مجبوریت دانشگاه را پوهنتون، دواخانه را درملتون، سرهنگ را دگروال و غیره اصطلاحات خودساخته پرداختند، گفتیم خیراست!
اگر در شورای دوره هفتم سید امیر هاشمی وکیل مرکز قندوز اعتراض کرد و گفت که در قندوز بیشتر از 75 فیصد اهالی ولایت دهاقین بی زمین و بی وسیله اند ولی حکومت بطور ظالمانه زمین های بهتر این ولایت را به اختیار ناقلین (افغان) قرار میدهد با آن کسی وقعی نگذاشت، گفتیم خیر است!
اگر عبدالرحمان نیکزاده وکیل ناحیه امام صاحب قندوز اظهار کرد که مردم ما به صدها رنج و زحمت زمین آباد میکنند و مالیات می پردازند اما خلاف ارشادات احکام اسلامی و عدالت اجتماعی این زمین ها به متقاعدین و ملاک و سرمایه داران پشتون ناقل بخشیده میشود، به این داد و فریاد وکلای مردم هیچ اعتنای بعمل نیامد، گفتیم خیراست!
به (اگر ها) بسنده میکنیم زیرا از همین نوع (اگرها) به هزاران هزار دیگر میرسد و هر (اگر) دلالت و اشارتی است بر وطنفروشی، تعصب و بالاخره تفکر قبیله گرائی که در وطن ما علیه مردمان ما اعمال شده.
پس! زمان آن فرا رسیده که با (اگرها) و (خیراست ها) خاتمه بدهیم و در برابر هر نوع روش مستبدانه قدعلم نمائیم از جانب دیگر اینها با هزارها ترفند سنن و باشگاه های غیر ملی خود را بنام ملی قلمداد و درخور مردم داده اند که با سنن عقب مانده قبیلوی از قبیل (اتن)، (لباس قبیلوی) وغیره وداع بگوئیم و به دهل قبیله نرقصیم و در تقویت زبان، فرهنگ و تاریخ پرافتخار 270 سال قبل خویش کار نماییم
جنرال دوستم ولطیف پدرام در چنگال فاشیسم
رويداد های جاری کشورما گواه براینست که اوضاع سیاسی، اقتصادی و تنش های منطقوی با شتاب زدگی بسوی یک فاجعه بزرگ بشری ره میگشاید، اولین قربانی این تنش هامردم رنج کشیده ما خواهد بود، زیرا جنگ های خانمانسوز سه دهه که جز فقر، گرسنگی، بی سوادی و بی خانمانی ارمغانی نداشته و زمینه را برای کشور های استعماری مساعد ساخت تابرای اهداف استراتیژیک، نظامی و سیاسی خود روی اسکلت های مردم و وطن ویرانه ما سرمایه گذاری کنند که این بعد خارجی مسأله است و بعد داخلی آن تنش های فرهنگی، قومی و قبیلوی است که قبیله سالاران با تفکر فاشیستی، منافع قبیلوی و تباری خودرا دردو سوی مرز، درموجودیت طالبان وحشی و پاکستان سراغ می نمایند، بنا" با همان حربه پاکستانی به توطیه و سبوتاژ علیه ملیت های دیگر می پردازند، شخصیت های محبوب شانرا اگر نتوانستند چون مصطفی کاظمی ترور فزیکی کنند، باز چون عبدالرشید دوستم و لطیف پدرام ترور شخصیتی می نمایند، تضاد های را بین ملیت غیر پشتون دامن میزنند. یکی از این تحریکات شان مسأله افشار است که من آنزمان در اکادمی پولیس در افشار درس میدادم بچشم خود دیدم که جنایتکاران رسول سیاف فاجعه افشار را آغاز کردند، اما هرگزاز جنایت سیاف پشتون در حق مردم هزاره سخنی بر زبان نمی آورند وهزاره ها راعلیه مردم پنچشیر تحریک می نمایند تاهزاره و تاجیک را بجان هم بیاندازند، اما از کشتارهزاره ها توسط طالبان پشتون در یکاولنگ اسمی بر زبان نمی برند. این شگرد ها و اتهام بستن ها را از بادران پاکستانی خود آموخته اند.
پالیسی فرهنگ زدایی دیگر شان آوردن یک هیولا در پست وزارت فرهنگ است که خوبان یکی دارد و خرم همه را، ولی آنچه ندارد فرهنگ انسانی است وی اگاهانه برای کشتن هویت فرهنگی فارسی زبان ها گماشته شده و خرم بخشی از برنامه های فاشیستی این قبیله سالاران است ویکی از پلان های شوونیستی شان بدست داشتن سه وزارت کلیدی، چون وزارت فرهنگ وزارت معارف و وزارت تحصیلات عالی است که بتوانند از طریق این سه وزارت زبان فارسی را منهدم کنند، چون زبان خود شان سیالیت و زمینه رشد وپویایی ندارد بنا" حسودانه زبان فارسی را تضعیف می نمایند و حتی در پشتو تولنه برای زبان چند هزار ساله فارسی واژه های پشتو می سازند واگر این دایه های مهربانتر از مادر زبان خود را غنا بخشند بهتر است زیرا زبان فارسی متعلق به فارسی زبانان است و خود میدانند کدام واژه ها را بکار برند. اما آنچه خوابهای خوش فاشیزم زبانی را از چشم شان می رباید فرهنگ عالی و پیشرفته فارسی زبانان است. همانطوریکه دو دسته و با سماجت به قدرت چسپيده و هرگز تحمل فرهنگ و هویت های فرهنگی و ملی ديگران را ندارند، تحمل اینرا هم ندارند تا قدرت سياسی و دولتی و رهبری جامعه را ملیت های دیگر در دست داشته باشند، قبيله که خصلت مجموعی برجسته ی آن تکبر، خود بزرگ بينی، جنگ، خونريزی، کينه، انتقام و توطئه و دسيسه و در عين حال کرنش و سازش و تسليم طلبی بخاطر کسب و حفظ قدرت است، در برافروختن آتش نفاق و خانه جنگی و کشتار بی گناهان و اخلال امنيت از داخل دخيل اند و از سوی ديگر دشمنان خارجی بخاطر حصول و نگهداست منافع ازمندانه ی شان با استفاده از خصلت کرنش گرانه و تسليم طلبانه ی قبايلی ها و مهارت شان در جاسوسی و توطئه و دسيسه در برابر ساير مليت های ساکن در کشور، در تشنج اوضاع به نفع خود فعاليت دارند و به تحريکات و سبوتاژ و خرابی بيشتر اوضاع درمنطقه می پردازند.
آقای حامد کرزی رئيس جمهور که خود زاده و پرورده ی قبيله با تمام خصايل و امراض آن است با تيم فاشيست قبيله گرای خود در حالی که دم از دموکراسی و شايسته سالاری می زند، قبيله را می ستايد و در دفاع از منافع قبيله ماهرانه در فعاليت است. چنانکه واضح است تقريبا کليه اعضای کابينه را افراد وابسته و منسوب به قبايل تشکيل داده و همه مقامات و صلاحيت های کليدی دولت را بدست عناصر فاشيست مشرب قبيله سپرده است و اين عناصر برعلاوه ی فساد اداری و رشوه و اختلاس و غارت دارايی مردم، در توطئه عليه شخصيت های غير قبايلی در کوشش و تلاش اند.
ازجمله ی اين عناصر قبيله سالار متعصب که همواره از موضع قدرت حرف می زند و زور گويی و قلندری را پيشه ساخته است، يکی عبدالجبار ثابت، دادستان کل افغانستان است.
قرار معلوم اين آقای زور گو، عضو باند جنايتکار اسلامی گلبدين است که با شليک نمودن بيش از شصت هزار راکت شهر کابل را به ويرانه مبدل و دهها هزار نفر اعم از کودک وبرنا، پير، زن و مرد بيگناه را از زندگی ساقط و معلول و معيوب ساخت. گلبدين و باند ضد بشری او اکنون در ليست سياه پنتاگون و ناتو و ملل متحد شامل گرديده است.
آقای عبدالجبار ثابت با تبختر، تعصب و تبعيض نژادی، قضيه ی برخورد جنرال دوستم با اکبربای را پيراهن عثمان ساخته و می خواهد از اين طريق لطمه يی برحيثيت جنرال دوستم و جبهه ی متحد ملی وارد نماید. درحالی که میگویند اکبربای چندی قبل در امريکا به قاچاق مواد مخدر توسط پوليس دستگير و زندانی شده بود وبعد توسط خلیل زاد از زندان رهایی یافت، زیراصلا" اکبر بای از لوگر بوده وازجمله ناقلین در شبرغان می باشد که باین ریشه تباری خود حمایت می شود، در حالیکه باید بعنوان یک قاچاقبر محکمه بین الملی می شد زیرا با اين عمل شرم آور خود به حيثيت تمام مردم افغانستان بعنوان قاچقبران مود مخدرلطمه ی شديد وارد آورد، اکنون ميخواهد با ايجاد اختلاف ميان ازبیک ها به نفع تبار قبيله يی خود از آب گل آلود ماهی بگيرد، مورد حمايت و پشتيبانی خاص آقای دادستان وفاشیست های افغان ملت قرار گرفته است.
از کجا معلوم که قاچاق مواد مخدر اکبربای در امريکا ارتباطی با گلبدين که بزرگترين سردمدار توليد و تجارت غيرقانونی ترياک و مشتقات آن در سرتاسر منطقه و جهان شناخته شده، نداشته است؟.
برخورد جنرال دوستم با اکبربای يک مسئله کوچک بين دونفر است که به سادگی می تواند حل شود و آنقدر قابل تعقيب جدی نيست. چيزيکه مهم است اينست که چرا اکبر بای درقضيه ی قاچاق خود که پای حيثيت عموم مردم افغانستان درميان است توسط دادستان صاحب مورد تعقيب عدلی و قضايی قرار نگرفته است؟ درواقع دراين قضيه پای هم تباری در ميان است.
همچنان اقای خرم وزيراطلاعات و فرهنگ که نه از تاريخ ميهن مان اطلاعی دارد و نه از فرهنگ بهره يی،اما با فرهنگ پاکستانی خود رسانه های گروهی را ازکاربردن واژه های دانش، دانشگاه، دانشکده و شهرداری از وظيفه برکنار و کسر معاش ميکند، توهين بزرگی به هویت زبانی و فرهنگی مردم نیست بویژه که زبان دارسی زبان مشترک همه اقوام وملیت های افغانستان است، حتی همین فاشیست های قبیله از منابع و غنای فرهنگی زبان فارسی سود می جویند و باز بانمک حرامی در نابودی آن تلاش میکنند و فارسی را متعلق به ایران میدانند در حالیکه شاید بدانندکه خاستگاه و مهد نخستين پرورش آن جای ديگری جز بلخ باستان مرکز آريانای کهن نيست و تاا کنون بعنوان یکی ازمقدسات هویتی مردم افغانستان، ايران و تاجيکستان بشمار می آيد.. ولی آقای ثابت هرگز از قدرت و صلاحيت کم نظيرش در برابر اين خيانت ملی وزير اطلاعات و فرهنگ کار نميگيرد و همچنان ساکت و ثابت دريک نقطه باقی می ماند.
وجدان آقای ثابت که در ضديت با جنرال دوستم از خواب افيونی خود بيدار می شود، مسوولان واقعی حادثه ی غم انگيز بغلان و کشتار بی رحمانه ی مصطفی کاظمی و همراهانش و تعدادی بيگناهان ديگر ازقبيل شاگردان مکاتب و مردم مظلوم و بيچاره ی بغلان می ميرد و مسخ ميشود. چونکه مساله ی همتباری جلو چشم آقای عبدالجبار خان ثابت دادستان کل يا به زبان قبيله لوی حارنوال افغانستان را گرفته است.
ناگفته نبايد گذاشت که آقای ثابت بنا بر تغصب فبيلوی که در نهاد خود دارند پای آقای لطيف پدرام را نيز در فضيه برخورد اکبربای قاچاقبر با جنرال عبدالرشيد دوسم کشانيده و او را متهم و خلاف موازين حقوقی و ارزشهای آزادی انسان ممنوع الخروج اعلان داشته اند. زيرا لطيف پدرام تاجیک تبار بوده و با استعداد شگرفی که در شعر، ادبیات، سیاست و گویندگی دارد خار چشم قبیله سالاران افغان ملت است، چون پدرام در فرانسه بزرگترین جایزه حقوق بشر رادریافت که داغش از دل ولی احمد نوری بدر نمی شود. پدرام دربیانیه های انتخاباتی ریاست جمهوری ماهیت پاکستانی کرزی را کف دستش گذاشت و طرح فدرالیزم وی ودوستم برای رهایی مردم از چنگال هیولای فاشسیم لرزه بجان قبیله سالاران متحجر فکر انداخته است که ناگزیر برای اجتناب از سیستم فدرالی برای بدنامی این دو انسان مبارز به توطئه های دست میزنند تا مبادا آقای پدرام ویا دوستم در انتحابات آينده پيروز شوند و حاکميت فاشيزم قبيله از دست قیايلی های
پالیسی فرهنگ زدایی دیگر شان آوردن یک هیولا در پست وزارت فرهنگ است که خوبان یکی دارد و خرم همه را، ولی آنچه ندارد فرهنگ انسانی است وی اگاهانه برای کشتن هویت فرهنگی فارسی زبان ها گماشته شده و خرم بخشی از برنامه های فاشیستی این قبیله سالاران است ویکی از پلان های شوونیستی شان بدست داشتن سه وزارت کلیدی، چون وزارت فرهنگ وزارت معارف و وزارت تحصیلات عالی است که بتوانند از طریق این سه وزارت زبان فارسی را منهدم کنند، چون زبان خود شان سیالیت و زمینه رشد وپویایی ندارد بنا" حسودانه زبان فارسی را تضعیف می نمایند و حتی در پشتو تولنه برای زبان چند هزار ساله فارسی واژه های پشتو می سازند واگر این دایه های مهربانتر از مادر زبان خود را غنا بخشند بهتر است زیرا زبان فارسی متعلق به فارسی زبانان است و خود میدانند کدام واژه ها را بکار برند. اما آنچه خوابهای خوش فاشیزم زبانی را از چشم شان می رباید فرهنگ عالی و پیشرفته فارسی زبانان است. همانطوریکه دو دسته و با سماجت به قدرت چسپيده و هرگز تحمل فرهنگ و هویت های فرهنگی و ملی ديگران را ندارند، تحمل اینرا هم ندارند تا قدرت سياسی و دولتی و رهبری جامعه را ملیت های دیگر در دست داشته باشند، قبيله که خصلت مجموعی برجسته ی آن تکبر، خود بزرگ بينی، جنگ، خونريزی، کينه، انتقام و توطئه و دسيسه و در عين حال کرنش و سازش و تسليم طلبی بخاطر کسب و حفظ قدرت است، در برافروختن آتش نفاق و خانه جنگی و کشتار بی گناهان و اخلال امنيت از داخل دخيل اند و از سوی ديگر دشمنان خارجی بخاطر حصول و نگهداست منافع ازمندانه ی شان با استفاده از خصلت کرنش گرانه و تسليم طلبانه ی قبايلی ها و مهارت شان در جاسوسی و توطئه و دسيسه در برابر ساير مليت های ساکن در کشور، در تشنج اوضاع به نفع خود فعاليت دارند و به تحريکات و سبوتاژ و خرابی بيشتر اوضاع درمنطقه می پردازند.
آقای حامد کرزی رئيس جمهور که خود زاده و پرورده ی قبيله با تمام خصايل و امراض آن است با تيم فاشيست قبيله گرای خود در حالی که دم از دموکراسی و شايسته سالاری می زند، قبيله را می ستايد و در دفاع از منافع قبيله ماهرانه در فعاليت است. چنانکه واضح است تقريبا کليه اعضای کابينه را افراد وابسته و منسوب به قبايل تشکيل داده و همه مقامات و صلاحيت های کليدی دولت را بدست عناصر فاشيست مشرب قبيله سپرده است و اين عناصر برعلاوه ی فساد اداری و رشوه و اختلاس و غارت دارايی مردم، در توطئه عليه شخصيت های غير قبايلی در کوشش و تلاش اند.
ازجمله ی اين عناصر قبيله سالار متعصب که همواره از موضع قدرت حرف می زند و زور گويی و قلندری را پيشه ساخته است، يکی عبدالجبار ثابت، دادستان کل افغانستان است.
قرار معلوم اين آقای زور گو، عضو باند جنايتکار اسلامی گلبدين است که با شليک نمودن بيش از شصت هزار راکت شهر کابل را به ويرانه مبدل و دهها هزار نفر اعم از کودک وبرنا، پير، زن و مرد بيگناه را از زندگی ساقط و معلول و معيوب ساخت. گلبدين و باند ضد بشری او اکنون در ليست سياه پنتاگون و ناتو و ملل متحد شامل گرديده است.
آقای عبدالجبار ثابت با تبختر، تعصب و تبعيض نژادی، قضيه ی برخورد جنرال دوستم با اکبربای را پيراهن عثمان ساخته و می خواهد از اين طريق لطمه يی برحيثيت جنرال دوستم و جبهه ی متحد ملی وارد نماید. درحالی که میگویند اکبربای چندی قبل در امريکا به قاچاق مواد مخدر توسط پوليس دستگير و زندانی شده بود وبعد توسط خلیل زاد از زندان رهایی یافت، زیراصلا" اکبر بای از لوگر بوده وازجمله ناقلین در شبرغان می باشد که باین ریشه تباری خود حمایت می شود، در حالیکه باید بعنوان یک قاچاقبر محکمه بین الملی می شد زیرا با اين عمل شرم آور خود به حيثيت تمام مردم افغانستان بعنوان قاچقبران مود مخدرلطمه ی شديد وارد آورد، اکنون ميخواهد با ايجاد اختلاف ميان ازبیک ها به نفع تبار قبيله يی خود از آب گل آلود ماهی بگيرد، مورد حمايت و پشتيبانی خاص آقای دادستان وفاشیست های افغان ملت قرار گرفته است.
از کجا معلوم که قاچاق مواد مخدر اکبربای در امريکا ارتباطی با گلبدين که بزرگترين سردمدار توليد و تجارت غيرقانونی ترياک و مشتقات آن در سرتاسر منطقه و جهان شناخته شده، نداشته است؟.
برخورد جنرال دوستم با اکبربای يک مسئله کوچک بين دونفر است که به سادگی می تواند حل شود و آنقدر قابل تعقيب جدی نيست. چيزيکه مهم است اينست که چرا اکبر بای درقضيه ی قاچاق خود که پای حيثيت عموم مردم افغانستان درميان است توسط دادستان صاحب مورد تعقيب عدلی و قضايی قرار نگرفته است؟ درواقع دراين قضيه پای هم تباری در ميان است.
همچنان اقای خرم وزيراطلاعات و فرهنگ که نه از تاريخ ميهن مان اطلاعی دارد و نه از فرهنگ بهره يی،اما با فرهنگ پاکستانی خود رسانه های گروهی را ازکاربردن واژه های دانش، دانشگاه، دانشکده و شهرداری از وظيفه برکنار و کسر معاش ميکند، توهين بزرگی به هویت زبانی و فرهنگی مردم نیست بویژه که زبان دارسی زبان مشترک همه اقوام وملیت های افغانستان است، حتی همین فاشیست های قبیله از منابع و غنای فرهنگی زبان فارسی سود می جویند و باز بانمک حرامی در نابودی آن تلاش میکنند و فارسی را متعلق به ایران میدانند در حالیکه شاید بدانندکه خاستگاه و مهد نخستين پرورش آن جای ديگری جز بلخ باستان مرکز آريانای کهن نيست و تاا کنون بعنوان یکی ازمقدسات هویتی مردم افغانستان، ايران و تاجيکستان بشمار می آيد.. ولی آقای ثابت هرگز از قدرت و صلاحيت کم نظيرش در برابر اين خيانت ملی وزير اطلاعات و فرهنگ کار نميگيرد و همچنان ساکت و ثابت دريک نقطه باقی می ماند.
وجدان آقای ثابت که در ضديت با جنرال دوستم از خواب افيونی خود بيدار می شود، مسوولان واقعی حادثه ی غم انگيز بغلان و کشتار بی رحمانه ی مصطفی کاظمی و همراهانش و تعدادی بيگناهان ديگر ازقبيل شاگردان مکاتب و مردم مظلوم و بيچاره ی بغلان می ميرد و مسخ ميشود. چونکه مساله ی همتباری جلو چشم آقای عبدالجبار خان ثابت دادستان کل يا به زبان قبيله لوی حارنوال افغانستان را گرفته است.
ناگفته نبايد گذاشت که آقای ثابت بنا بر تغصب فبيلوی که در نهاد خود دارند پای آقای لطيف پدرام را نيز در فضيه برخورد اکبربای قاچاقبر با جنرال عبدالرشيد دوسم کشانيده و او را متهم و خلاف موازين حقوقی و ارزشهای آزادی انسان ممنوع الخروج اعلان داشته اند. زيرا لطيف پدرام تاجیک تبار بوده و با استعداد شگرفی که در شعر، ادبیات، سیاست و گویندگی دارد خار چشم قبیله سالاران افغان ملت است، چون پدرام در فرانسه بزرگترین جایزه حقوق بشر رادریافت که داغش از دل ولی احمد نوری بدر نمی شود. پدرام دربیانیه های انتخاباتی ریاست جمهوری ماهیت پاکستانی کرزی را کف دستش گذاشت و طرح فدرالیزم وی ودوستم برای رهایی مردم از چنگال هیولای فاشسیم لرزه بجان قبیله سالاران متحجر فکر انداخته است که ناگزیر برای اجتناب از سیستم فدرالی برای بدنامی این دو انسان مبارز به توطئه های دست میزنند تا مبادا آقای پدرام ویا دوستم در انتحابات آينده پيروز شوند و حاکميت فاشيزم قبيله از دست قیايلی های
واژۀ دیگری که مورد نفرین «فرهنگیان» ادارۀ کنونی قرار گرفته است اصطلاح «دانشجو» می باشد. در این شکی نیست که ما از سالیان درازی بدینسو «محصل» می گوییم که معنایی نزدیک به «طالب» را افاده می نماید. ولی این را به جرئت می توان گفت که واژۀ عربی «محصل» نمی تواند معنی دقیقی را که ما از این اصطلاح اراده داریم افاده نماید. به این معنی که محصل در زبان عرب «حاصل کننده» معنی می دهد که مفهومی بسیار وسیع و گسترده دارد ولی دانشجو اصطلاحی است به مراتب دقیقتر و قویتر از واژه ای که ما در این سالهای اخیر بکار برده ایم. تاریخ ادبیات ما شهادت می دهد که واژۀ «دانشجو» به مراتب قدیمتر از اصطلاح «محصل» بوده است. این بیت سخنور نامی فرهنگ ما مثال زندۀ ادعای من است:
چنین گفت پیغمبر راستگوی
ز گهواره تا گـور دانش بجوی
واژۀ «پوهنتون» و «دانشگاه» که امروز شاخص برجستۀ کشمکشی شده است که افرادی متعصب به راه انداخته اند ، اصطلاح دیگری است که استعمال آن جرم به حساب می آید. حال بیایید ببینیم که واژۀ «پوهنتون» از کجا شده و چطور گل کرده و حکایتش از چه قرار است.
آقای سید مسعود پوهنیار در صفحۀ 192 کتاب ارزشمند خویش که «ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان» نام دارد در این باره می گوید: «پسوند لفظ (تون) در زبان پشتو معنی ظرف مکان را افاده می نماید، چون چرتون «غلاف شمشیر» ، لستون «آستین» و میژه تون «خانۀ مورچه». حتی در زبان انگلیسی که ریشه هایی از زبان آریایی دارد نیز برای تفدانی سپت تون «Spit-Toon» گویند. به همان اساس کلمات ترکیبی چون پوهنتون و درملتون و غیره ساخته شد.»
در صفحۀ 193 همین رساله می خوانیم: « تقریبا در سال 1329 هـ ش 1950 میلادی هنگامی که مرحوم الفت بحیث مدیر عمومی پشتو تولنه ایفای و ظیفه می کرد روزی به منزل ما آمده برای نامگذاری پوهنتون و درجات علمی چون پوهاند ، پوهنمل ، پوهنیار و غیره اخلاقا از میر صاحب اجازه خواست که از تتبعات او در آن زمینه استفاده نماید ، لذا آن نامها مورد استعمال قرار گرفت.»
من با احترام فراوانی که به بنیان گذاران این اصطلاح داشته و این را هم می دانم که آنها امروز در میان ما نیستند تا از خود دفاع نمایند ولی به عنوان یک شهروند این سرزمین که گوشهایم از همان آوان کودکی به پشتو آشنا بوده است معتقد هستم که پسوندی به این اهمیت را نباید بر مبنای اصلی لزران و سست و مشکوک بنا نمود.
دوم اینکه چطور می توان پسوند زبان خویش را از یک زبان بیگانه اقتباس نموده و «تفدانی» را اساسی برای گزینش نام عالیترین نهاد آموزشی کشور قرار داد. راستش را بگویم هر قدر فکر کردم پیوندی میان «پوهنتون» و «تفدانی» را نیافتم. راستی که هم فرهنگیان رسمی کشور ما قیامت می کنند. تا جایی که نویسنده اطلاع دارد ، انگلیسها چیزی را به نام «تون» نمی شناسند و در میان انگلیسی زبانها تنها در شمال شرق انگلستان منطقه ای بنام Newcastle وجود دارد که ساکنان آنجا را به نام Geordie یاد می نمایند، و تنها در این منطقه است که واژۀ “TOON” را به شهر اطلاق می کنند که صورت عامیانۀ «TOWN» بوده و پسوند اختراع شدۀ «تون» پشتو را به هیچ صورتی نمی توان به آن قیاس نمود.
پرسش دیگر اینکه اگر «تون» پسوندی برای «اسم مکان» باشد ، پس در قسمت پیوستون «همبستگی» و بیلتون «جدایی» و امثال آن چه می گویید؟ آخر چه رابطه ای میان «پوهنتون» و «بیلتون» و امثال آن وجود دارد. لفظ «پوهنتون» بر اساس استدلال دوستان ما «اسم مکان» است ولی «بیلتون» و «پیوستون» اسم مصدر اند. من امروز این سوال را هنگام مصاحبۀ مشترک ما با «رادیو پیام زنان» از استاد مجاور احمد زیار که خود از زبان شناسان پشتو می باشند نیز کردم ولی متأسفانه به این بخش سوال پاسخی نیافتم.
اما واژۀ «دانشگاه» با چنین اشکالاتی روبرو نیست. پرسش دیگر اینکه اگر کسی بگوید «آرامگاه» سید جمال الدین افغانی در ساحۀ «دانشگاه» کابل واقع شده است با او چه باید کرد؟ اگر گوینده را به جرم تلفظ «دانشگاه» کسر معاش کردیم پس چرا جرم ادبی «آرامگاه» گفتن او را می بخشیم. آخر چه کسی می تواند بگوید که واژۀ آرامگاه درست است ولی دانشگاه درست نیست؟ آیا پس از این نوبت تغییر نام مرکز ولایت هلمند که آن را «لشکرگاه» گویند خواهد رسید؟
واژۀ دیگری که مورد خشم مافیای فرهنگی افغانستان واقع شده است اصطلاح «نگارستان» می باشد. این دسته متأسفانه اطلاع ندارند که واژۀ نگارستان در فرهنگ و زبان جمعی ما تاریخی بسا طولانی دارد که نمی شود از آن انکار نمود.
خاقانی قرنها قبل زیر عنوان « ایـوان مدائن» سروده بود:
نـــی زال مدائن کـم از پیرزن کـــــوفــــه
نی حجرۀ تنگ این کمتــر ز تنــــــور آن
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بــودی دیوار نگارســــــــتان
کسائی مروزی یکهزار سال قبل سروده بود:
گر به تخت و گاه و كرسي غره خواهي گشت ، خيز
ســجده كـن كرسيگران را در نگارســـتان چين
عطار در بارۀ پر سیمرغ چنین گوید:
آن پر اکنون در نگارســـتان چین است
اطلبـوا العلم ولــو بالصین از این است
عطار در جایی دیگر گوید:
نگارینی که من دارم اگــر برقع بر اندازد
نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
حافظ شیرازی می گوید:
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گرچه نبود در نگارسـتان خط مســـکین غریب
جامی که او را خاتم الشعرای سرزمین ما نامند کتابی دارد بنام «نگارستان».
اما اینکه آیا نگارستان در حوزۀ زبان پشتو مورد استعمال داشته است و یاخیر، پاسخ من مثبت است. باری از محترمه زینت انجم ختک، شاعر ، نویسنده و استاد «پشتو اکادیمی» پشاور پرسیدم که آیا در ادبیات پشتو چیزی به نام «نگارستان» داریم، موصوف پاسخ داد که آری، سخنوران پشتون این واژه را به کار برده اند.
من مدعی هستم که واژۀ «نگارستان» در افغانستان و صوبه سرحد پاکستان عمری طولانی داشته است. به عنوان نمونه باید یاد آور شد که در زمان احمد شاه ابدالی یکی از نویسندگان پشاور که خود پشاوری تخلص می نمود کتابی به نام «نگارستان عجائب و غرائب» از خود به یادگار گذاشته است. مرزا محمد هاشم که در سمت منشي حضور دربار احمد شاه دراني و تيمور شاه فرزند او کار می کرد و مدتي منشي دفتر ديوان بيگي وكيل الدوله عبدالله خان پوپلزايي بود، کتابی به نام «نگارستان سلطاني» از خود به یادگار گذاشته است.
در شبه قارۀ هند نیز ما به نمونه های فراوانی از این قبیل بر می خوریم که می توان از کتاب «نگارستان» مولانا محمد حسین آزاد (1901م) و «نگارستان سخن» محمد صدیق حسن خان که در سال 1875 چاپ شده و همچنان «نگارستان تاریخ» که به قلم کلیم هندوستانی نگاشته شده است و «نگارستان آصفی» که به قلم التفات حسين خان نگاشته شده است می توان نام برد. نا گفته نماند که شصت سال قبل در هندوستان یک شرکت تولید فیلم بنام «نگارستان فیلم» وجود داشت که نمی دانم حالا هم وجود دارد و یا خیر. افلام «موتی محل» و «دهلی جنکشن» محصول کار همین شرکت به حساب می آیند.
می گویند زمانی که وزیر فرهنگ افغانستان نام فارسی «نگارستان ملی» را به «گالری» تبدیل نمود ، گروهی صدای اعتراض بلند نمودند که چرا در برابر واژه ای که در سرزمین خودت روییده است اینگونه حساسیت نشان داده و یک واژه انگریزی را در جای آن می گذاری، می گویند که یگانه پاسخ ایشان این بوده است ما نقش قدم پدران خویش را تعقیب می نماییم زیرا آنها چنین اسمی را برای این مؤسسه لازم دانسته بودند. زمانی که این سخن را شنیدم آیت 78 سورۀ یونس در ذهنم تداعی شد. آیه ای که از زبان فرعون نقل شده و پیامبر بزرگ اسلام قبایل جاهل و سر تنبۀ عرب را با آن مخاطب قرار می داد. « گفتند آيا به سوى ما آمدهاى تا ما را از شيوهاى كه پدران خویش را بر آن يافتهايم بازگردانى و بزرگى در اين سرزمين براى شما باشد ، ما به شما ايمان نداريم».
اما جالبترین بخش پاسخهای متولی وزارت فرهنگ افغانستان این بود که گفتند واژه های دانشگاه و دانشجو اصطلاحاتی ضد اسلامی اند. متوجه باشید که جناب ایشان نفرموده اند غیر اسلامی بلکه گفته اند ضد اسلامی. راستی در برابر چنین سخنی انسان نمی داند چه بگوید و گوینده اش را چه چیزی تصور کند. اگر عبری زبان قبیله و دین یهود است آنها دلیل خود شان را دارند اما نمی دانیم که دلیل وطنداران ما چیست؟ اگر ادعا کنیم که قرآن خود اصطلاحاتی فارسی را به کار برده است باز متصدیان وزارت فرهنگ افغانستان چه خواهند گفت؟ اگر بگویم که پیامبر اسلام در جنگ احزاب لفظ «کنده» را از زبان سلمان فارسی گرفته و به صورت معرب آن «خندق» تلفظ نمود ، باز شما چه استدلالی خواهید نمود. اگر بگویم بخاری ، ترمذی ، ابو داود ، نسایی ، امام ابوحنیفه ، فخرالدین رازی ، غزالی و شاه ولی الله و اکثر مجتهدان و محدثان و مفسران مسلمان از قفقاز گرفته تا ترکستان چین و شبه قارۀ هند و آسیای میانه و ترکیۀ عثمانی و عراق همین واژه های «ضد اسلامی» را به کار می بردند، باز شما چه پاسخی خواهید داشت؟
متصدیان محترم وزارت فرهنگ و تعلیم و تربیۀ افغانستان! شما که برسم همان سفر های دوستانۀ سی سال قبل که به اتحاد شوروی صورت می گرفت، ماه یکبار به طواف کاخ سفید می آیید ، آیا می دانید که امریکا تا هنوز نه زبان ملی دارد و نه هم زبان رسمی. اینکه کشوری به این بزرگی و با وجود آنکه زبان مادری 82% مردم آن انگلیسی است ، زبان ملی و رسمی ندارد جای هیچ تعجبی نیست زیرا قانون اساسی امریکا و بنیانگذاران مدبر آن به این باور بودند که چون زبان امری است که از درون انسان بر می خیزد پس نباید آن را مقید ساخت بلکه باید آن را گذاشت تا سیر طبیعی خویش را بپیماید.
اگر پشاور زدگان وزارت فرهنگ تصور نمایند که امریکا کشوری نیست که به جز دالر و سلاح کدام ویژگی مثبت دیگری داشته باشد در آن صورت نشر شما عزیزان را به همسایۀ جنوبی تان جلب می نمایم. آیا خبردارید که اردو زبان شش فیصد مردم پاکستان است ولی پاکستانیها همه بر سر آن اتفاق نموده و امروز یک پاکستانی در چترال می داند که هموطن دیگرش در بلوچستان چه می گوید. پاکستان به عنوان کشوری چند زبانه و چند ملیته توانسته است بر مشکلات قومی خویش فایق آید شما چرا نمی خواهید. در پاکستان اگر ایوب خان پشتون بر اریکۀ قدرت تکیه زند برای یک سندی و پنجابی چندان عجیب نیست ، پس شما چه کمالی دارید که می خواهید تنها چند متعصب و کینه توز را شایستۀ رهبری این کشتی کشته قرار دهید. این را باید بدانید که کشور فقیر و کوچک و جنگزده و محاط به خشکۀ ما نسبت به کشور دیگر دنیا نیازمند وفاق ملی است. ما نمی توانیم بنیان عظمت خویش را بر پایه های لاف و و بزرگ دیدن خود و تحقیر دیگران بنا نهیم. یادم می آید که حفیظ الله امین پاکستانی ها را «دال خواره» خطاب می نمود غافل از اینکه دال غذای «زیار ایستونکی» بوده و نباید مورد تحقیر قرار گیرد. اگر می خواهیم کشوری مستقر و مقتدر داشته باشیم نخستین پیش شرط داشتن چنین کشوری احترام به ساکنان آن است. پیشتر از ایوب خان نام برده شد، ایوب خان را بگذارید آیا می دانید که در آن زمانی که مرحوم غلام محمد فرهاد مشهور به «پاپا» لوای فارسی ستیزی را در پارلمان افغانستان بر افراشته بود آیا می دانید که در پاکستان چه می گذشت؟ در پاکستان جنرال یحیی خان حکومت می نمود. و آیا می دانید که زبان اصلی جنرال یحیی خان چه بود؟ زبان اصلی جنرال یحیی خان فارسی بود. در آن سالهای تاریکی که فرزندان هزاره را در هیچ نهاد لشکری و کشور افغانستان راهی نبود می دانید که در پاکستان چه می گذشت؟ در آنجا از جمع همین هزاره هایی که عبدالرحمن خان مؤسس افغانستان آنها را در تاج التواریخ خویش « ... بارکش مردم افغانستان» می نامد ، شخصیتهایی چون قاضی محمد عیسی که خود یک هزاره بود در کنار محمد علی جناح فعالیت می نمودند. جنرال محمد موسی شخصیت دیگری بود که به عنوان فرمانده کل ارتش پاکستان فعالیت نموده و در جنگ 1965 با هندوستان جنگید و در اواخر حیات خویش گورنر بلوچستان بود. هزارۀ دیگری به نام شربت علی چنگیزی در پست فرمانده نیروی هوایی پاکستان کار می نمود ، چنانچه دختری بنام سایره بتول که از جمع همین هزاره های کویته است نخستین پیلوتی بود که طیارۀ جنگی پاکستان را بر فراز آسمان کشورش به پرواز در آورد. میرزا اسلم بیگ که روزی فرد اول ارتش پاکستان بود نمونۀ دیگری از میرزا ها و بیگها و بخاری هایی است که در کلیدی ترین موقعیتهای آن کشور ایفای وظیفه کرده اند.
اگر ما با کشوری دشمنی هم می کنیم باید ببینیم که نقاط قوت آن در کجا و نقاط ضعف ما در کجا نهفته است. امروز لشکری از زنان و مردمان و روشنفکران در تلاش اند تا به عنوان «قهرمان» شناخته شوند. برای این عزیزان باید گفت که قهرمانی در این نیست تا بروید و در زیر دهل نیروی خارجی به رقص آیید. قهرمانی در این است که واقعیتهای جامعۀ تان را درک نموده و با خطر های فعلی و حقیقی ای که کیان ملت تان و قلب فرهنگ تان را نشانه گرفته است به مقابله بر خیزید. جنگ با مردگان و از قدرت بر افتادگان چه این دسته از این گروه سیاسی باشد و یا آن حزب ایدیولوژیک نه منطقی است و نه هم جوانمردی.
در این عصری که ماهواره ها شب و روز در کار اند تا پایگاه های اخلاقی ما را در درون مغز و دل و شعور و وجدان ما با امواج زهر آگین خویش بمباران نموده و ارزشی برای ما نگذارند. در این عصری که استعمار و دلقکهای آن تلاش دارند تا تمامی فرهنگ ما را از هستی ساقط سازند. در این دوره ای که همه زبانها آماج تهاجم فرهنگی بوده و کوشش می شود تا انگلیسی جای همه را بگیرد. در چنین حالتی خردمندانه نیست تا برویم و قانون اساسی را دستکاری نموده و سپس پا را از این هم فراتر نهاده و هموطنان ما را به جرم استخدام واژه های زبان خود شان مجازات نماییم.
دو سه سال قبل در آن شب و روزی که سرود ملی را می ساختند من مقالۀ پیرامون آن نوشتم و گفتم که اگر می خواهیم سرود ملی همیشگی و قابل قبولی برای همه افراد ملت خویش داشته باشیم و بهانه های تفرقه افگنی و اختلاف میان فرزندان کشور را از میان برداشته باشیم باید هنگام ساختن سرود ملی اصولی را در نظر بگیریم. یکی از این اصلها انتخاب زبان و یا زبانهای سرود ملی است. من در آن وقت پیشنهاد نموده بودم که باید از ملتهایی چون کانادا و افریقای جنوبی و .... بیاموزیم که دارای شرایطی مشابه به اوضاع فرهنگی کشور ما هستند. برای کسانی که شب و روز مصروف جویدن ساجق واژه های «اقلیت» و «اکثریت» اند باید عرض نمود که اگر اکثریت را هم معیار قرار دهیم باید فارسی را از حساب نیندازیم. همه آمار ها و احصائیه های جهانی فارسی گویان افغانستان را پنچاه فیصد و یا بیشتر از آن گفته اند که در این نسبت بخشی و یا تمامی منسوبان به گروه های نژادی هزاره و بلوچ و پشتون و ازبک و تاجک و واخی و ... . شامل می باشند. شما می توانید به این لینک مراجعه فرمایید:
https://www.cia.gov/library/publications/the-world-factbook/geos/af.html#People
توطئه ای که ما امروز با آن روبرو هستیم همه گروه های قومی و فرهنگی افغانستان را آماج تهاجم بی امان خویش قرار داده است. شما تصور نکنید که این تنها فارسی است که «گروهک شورای فرهنگی» افغانستان در جان آن افتیده است بلکه زبان شیرین پشتو و جامعۀ پشتون خود هدف توطئه ای بس خطرناک است. امروز چه کسانی فرزندان پشتون را در هلمند می کشند؟ کدام دستهایی در جان پشتو افتیده و بالهای آن را با ساختن واژه های ثقیل و بی مفهوم و فعالیتهای کودکانه می بندند و این زبان مهم سرزمین ما را مسخ و برای همه غیر قابل فهم می سازند؟ این چه کسانی اند که در این کشور بی و در و دروازه و ملت بی سر و سرپرست در جان پشتو افتیده و هر روز واژه های نا مانوسی می سازند و سپس آن را بصورت بسیار منظم بر سر زبان رسانه ها می گذارند؟ اگر حکومت نمی تواند بر نوایای قلبی این گروه اطلاع یابد چرا کسی نیست که از ایشان شهادتنامه و مدرک تحصیلی بخواهد؟ آیا راستی هم این گروه مجهول صلاحیت علمی چنین کاری را دارند؟ دانشمندان زبان پشتو پاسخ دهند. این چه کسی است که قبایل پشتون را در برابر بقیه اقوام افغانستان قرار داده و هر روز برای شان دشمن می تراشد؟ کدام تاجران رسمی اند که مناطق جنوب کشور را به «گودام» مواد مخدرۀ جهان تبدیل کرده اند؟ کدام دستهایی اند که فرزندان معصوم این قبایل را در آن سوی مرز شستشوی مغزی داده و سپس در جان ملت مظلوم خود شان می افگنند؟ چه کسانی اند که روشنفکر پشتون را در برابر زبان تمدن خود شان بر می انگیزند؟ و کی ها اند که قبایل پشتون را در ولایت هلمند و قندهار در جان هم افگنده و یک روز آن قبیله را با شمشیر این قبیله و و روز دیگرش این قبیله را با شمشمیر آن قبیله می کوبند؟ این پرسشهایی است که پاسخ آن را به روشنفکر آزادۀ ملت افغانستان وا می گذاریم.
در جمع گروه های مافیایی افغانستان ، مافیای مسلط بر وزارت فرهنگ را می توان از همه خطرناکتر خواند. این گروه که در تاریکی فعالیت داشته ، هر روز واژۀ نوی می زایند که زبان و فرهنگ افغانستان را دچار انارشی و مردم ما را دچار سر درگمی نموده اند. این واژه ها نه تنها برای یک غیر پشتون قابل فهم نیست که حتی خواننده و شنونده ای که زبان اصلی اش پشتو است هم نمی تواند به کنه آن پی ببرد و از همینرو می بینیم که این بدعتگذاران فاقد صلاحیت ، نوشته های شان را با قوسها و توضیحاتی می آرایند که گاهی مساحه ای بیشتر از متن اصلی را احتوا می کند.
نویسندۀ این سطور که خود را فردی از قبیلۀ «حق» و نژاد «عدالت» و اکثریت «انسان» و از جمع سخنگویان به زبان «دل» می شمارد هیچ تقاضایی از دست اندر کاران نهاد های رسمی فرهنگ افغانستان ندارد زیرا می داند که آنها به خاطر تحقق برنامه هایی وحدت برانداز و تفرقه آفرین آورده شده اند ، ولی سخن من متوجه روشنفکران و دانشمندان و فرهنگسازان اصیل و نبیل کشور باستانی ما است تا در دفاع از هویت جمعی و وحدت ملی و زبان تمدنی و رشد و گسترش واقعی زبانهای ملی ما چون کوهی ایستاده و در این راه از ملامتی هیچ ملامتگری نهراسند.
همۀ ما مکلفیم تا دست گروه بیگانه با فرهنگ و تمدنی را بگیریم که به خاطر اصطلاحات مرده ، آماده اند تا خون انسانهای زنده را بریزانند.
ادامه دارد .....
مأخذ ها:
1- حسن انوشـه، دانشـنامه ادب فارسـي در افغانسـتان، تهران: نشر وزارت ارشاد، 1379، ج3، ص261.
2- ارمغان خوشحال، یونیورسیتی بک ایجنسی، پیشور ، پاکستان 2001
3- قانون اساسی تصویب شده توسط نمایندگان لویه جرگۀ قانون اساسی افغانستان
4- قانون اساسی تقلبی ای که به نام «قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان» از طرف گروهک مسلط بر حکومت کشور نشر و توزیع شده است.
5- 1341هـ شنگارستان عجائب و غرائب ، تأليف پشاورى. کتابفروشى ادبيه ناصر خسرو، ایران ، تهران،
6- نگارستان سخن، محمد صدیق حسن خان، دار مطبعۀ شاهجهانی، بهوپال ، هندوستان، 1875 هـ ش
7- سید مسعود پوهنیار. ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان. جلد اول، چاپ دوم ، سبا کتابخانه ، پشاور ، پاکستان ، 1376
8- علامه صلاح الدین سلجوقی ، افسانۀ فردا ، پشاور ، پاکستان
چنین گفت پیغمبر راستگوی
ز گهواره تا گـور دانش بجوی
واژۀ «پوهنتون» و «دانشگاه» که امروز شاخص برجستۀ کشمکشی شده است که افرادی متعصب به راه انداخته اند ، اصطلاح دیگری است که استعمال آن جرم به حساب می آید. حال بیایید ببینیم که واژۀ «پوهنتون» از کجا شده و چطور گل کرده و حکایتش از چه قرار است.
آقای سید مسعود پوهنیار در صفحۀ 192 کتاب ارزشمند خویش که «ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان» نام دارد در این باره می گوید: «پسوند لفظ (تون) در زبان پشتو معنی ظرف مکان را افاده می نماید، چون چرتون «غلاف شمشیر» ، لستون «آستین» و میژه تون «خانۀ مورچه». حتی در زبان انگلیسی که ریشه هایی از زبان آریایی دارد نیز برای تفدانی سپت تون «Spit-Toon» گویند. به همان اساس کلمات ترکیبی چون پوهنتون و درملتون و غیره ساخته شد.»
در صفحۀ 193 همین رساله می خوانیم: « تقریبا در سال 1329 هـ ش 1950 میلادی هنگامی که مرحوم الفت بحیث مدیر عمومی پشتو تولنه ایفای و ظیفه می کرد روزی به منزل ما آمده برای نامگذاری پوهنتون و درجات علمی چون پوهاند ، پوهنمل ، پوهنیار و غیره اخلاقا از میر صاحب اجازه خواست که از تتبعات او در آن زمینه استفاده نماید ، لذا آن نامها مورد استعمال قرار گرفت.»
من با احترام فراوانی که به بنیان گذاران این اصطلاح داشته و این را هم می دانم که آنها امروز در میان ما نیستند تا از خود دفاع نمایند ولی به عنوان یک شهروند این سرزمین که گوشهایم از همان آوان کودکی به پشتو آشنا بوده است معتقد هستم که پسوندی به این اهمیت را نباید بر مبنای اصلی لزران و سست و مشکوک بنا نمود.
دوم اینکه چطور می توان پسوند زبان خویش را از یک زبان بیگانه اقتباس نموده و «تفدانی» را اساسی برای گزینش نام عالیترین نهاد آموزشی کشور قرار داد. راستش را بگویم هر قدر فکر کردم پیوندی میان «پوهنتون» و «تفدانی» را نیافتم. راستی که هم فرهنگیان رسمی کشور ما قیامت می کنند. تا جایی که نویسنده اطلاع دارد ، انگلیسها چیزی را به نام «تون» نمی شناسند و در میان انگلیسی زبانها تنها در شمال شرق انگلستان منطقه ای بنام Newcastle وجود دارد که ساکنان آنجا را به نام Geordie یاد می نمایند، و تنها در این منطقه است که واژۀ “TOON” را به شهر اطلاق می کنند که صورت عامیانۀ «TOWN» بوده و پسوند اختراع شدۀ «تون» پشتو را به هیچ صورتی نمی توان به آن قیاس نمود.
پرسش دیگر اینکه اگر «تون» پسوندی برای «اسم مکان» باشد ، پس در قسمت پیوستون «همبستگی» و بیلتون «جدایی» و امثال آن چه می گویید؟ آخر چه رابطه ای میان «پوهنتون» و «بیلتون» و امثال آن وجود دارد. لفظ «پوهنتون» بر اساس استدلال دوستان ما «اسم مکان» است ولی «بیلتون» و «پیوستون» اسم مصدر اند. من امروز این سوال را هنگام مصاحبۀ مشترک ما با «رادیو پیام زنان» از استاد مجاور احمد زیار که خود از زبان شناسان پشتو می باشند نیز کردم ولی متأسفانه به این بخش سوال پاسخی نیافتم.
اما واژۀ «دانشگاه» با چنین اشکالاتی روبرو نیست. پرسش دیگر اینکه اگر کسی بگوید «آرامگاه» سید جمال الدین افغانی در ساحۀ «دانشگاه» کابل واقع شده است با او چه باید کرد؟ اگر گوینده را به جرم تلفظ «دانشگاه» کسر معاش کردیم پس چرا جرم ادبی «آرامگاه» گفتن او را می بخشیم. آخر چه کسی می تواند بگوید که واژۀ آرامگاه درست است ولی دانشگاه درست نیست؟ آیا پس از این نوبت تغییر نام مرکز ولایت هلمند که آن را «لشکرگاه» گویند خواهد رسید؟
واژۀ دیگری که مورد خشم مافیای فرهنگی افغانستان واقع شده است اصطلاح «نگارستان» می باشد. این دسته متأسفانه اطلاع ندارند که واژۀ نگارستان در فرهنگ و زبان جمعی ما تاریخی بسا طولانی دارد که نمی شود از آن انکار نمود.
خاقانی قرنها قبل زیر عنوان « ایـوان مدائن» سروده بود:
نـــی زال مدائن کـم از پیرزن کـــــوفــــه
نی حجرۀ تنگ این کمتــر ز تنــــــور آن
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بــودی دیوار نگارســــــــتان
کسائی مروزی یکهزار سال قبل سروده بود:
گر به تخت و گاه و كرسي غره خواهي گشت ، خيز
ســجده كـن كرسيگران را در نگارســـتان چين
عطار در بارۀ پر سیمرغ چنین گوید:
آن پر اکنون در نگارســـتان چین است
اطلبـوا العلم ولــو بالصین از این است
عطار در جایی دیگر گوید:
نگارینی که من دارم اگــر برقع بر اندازد
نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
حافظ شیرازی می گوید:
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گرچه نبود در نگارسـتان خط مســـکین غریب
جامی که او را خاتم الشعرای سرزمین ما نامند کتابی دارد بنام «نگارستان».
اما اینکه آیا نگارستان در حوزۀ زبان پشتو مورد استعمال داشته است و یاخیر، پاسخ من مثبت است. باری از محترمه زینت انجم ختک، شاعر ، نویسنده و استاد «پشتو اکادیمی» پشاور پرسیدم که آیا در ادبیات پشتو چیزی به نام «نگارستان» داریم، موصوف پاسخ داد که آری، سخنوران پشتون این واژه را به کار برده اند.
من مدعی هستم که واژۀ «نگارستان» در افغانستان و صوبه سرحد پاکستان عمری طولانی داشته است. به عنوان نمونه باید یاد آور شد که در زمان احمد شاه ابدالی یکی از نویسندگان پشاور که خود پشاوری تخلص می نمود کتابی به نام «نگارستان عجائب و غرائب» از خود به یادگار گذاشته است. مرزا محمد هاشم که در سمت منشي حضور دربار احمد شاه دراني و تيمور شاه فرزند او کار می کرد و مدتي منشي دفتر ديوان بيگي وكيل الدوله عبدالله خان پوپلزايي بود، کتابی به نام «نگارستان سلطاني» از خود به یادگار گذاشته است.
در شبه قارۀ هند نیز ما به نمونه های فراوانی از این قبیل بر می خوریم که می توان از کتاب «نگارستان» مولانا محمد حسین آزاد (1901م) و «نگارستان سخن» محمد صدیق حسن خان که در سال 1875 چاپ شده و همچنان «نگارستان تاریخ» که به قلم کلیم هندوستانی نگاشته شده است و «نگارستان آصفی» که به قلم التفات حسين خان نگاشته شده است می توان نام برد. نا گفته نماند که شصت سال قبل در هندوستان یک شرکت تولید فیلم بنام «نگارستان فیلم» وجود داشت که نمی دانم حالا هم وجود دارد و یا خیر. افلام «موتی محل» و «دهلی جنکشن» محصول کار همین شرکت به حساب می آیند.
می گویند زمانی که وزیر فرهنگ افغانستان نام فارسی «نگارستان ملی» را به «گالری» تبدیل نمود ، گروهی صدای اعتراض بلند نمودند که چرا در برابر واژه ای که در سرزمین خودت روییده است اینگونه حساسیت نشان داده و یک واژه انگریزی را در جای آن می گذاری، می گویند که یگانه پاسخ ایشان این بوده است ما نقش قدم پدران خویش را تعقیب می نماییم زیرا آنها چنین اسمی را برای این مؤسسه لازم دانسته بودند. زمانی که این سخن را شنیدم آیت 78 سورۀ یونس در ذهنم تداعی شد. آیه ای که از زبان فرعون نقل شده و پیامبر بزرگ اسلام قبایل جاهل و سر تنبۀ عرب را با آن مخاطب قرار می داد. « گفتند آيا به سوى ما آمدهاى تا ما را از شيوهاى كه پدران خویش را بر آن يافتهايم بازگردانى و بزرگى در اين سرزمين براى شما باشد ، ما به شما ايمان نداريم».
اما جالبترین بخش پاسخهای متولی وزارت فرهنگ افغانستان این بود که گفتند واژه های دانشگاه و دانشجو اصطلاحاتی ضد اسلامی اند. متوجه باشید که جناب ایشان نفرموده اند غیر اسلامی بلکه گفته اند ضد اسلامی. راستی در برابر چنین سخنی انسان نمی داند چه بگوید و گوینده اش را چه چیزی تصور کند. اگر عبری زبان قبیله و دین یهود است آنها دلیل خود شان را دارند اما نمی دانیم که دلیل وطنداران ما چیست؟ اگر ادعا کنیم که قرآن خود اصطلاحاتی فارسی را به کار برده است باز متصدیان وزارت فرهنگ افغانستان چه خواهند گفت؟ اگر بگویم که پیامبر اسلام در جنگ احزاب لفظ «کنده» را از زبان سلمان فارسی گرفته و به صورت معرب آن «خندق» تلفظ نمود ، باز شما چه استدلالی خواهید نمود. اگر بگویم بخاری ، ترمذی ، ابو داود ، نسایی ، امام ابوحنیفه ، فخرالدین رازی ، غزالی و شاه ولی الله و اکثر مجتهدان و محدثان و مفسران مسلمان از قفقاز گرفته تا ترکستان چین و شبه قارۀ هند و آسیای میانه و ترکیۀ عثمانی و عراق همین واژه های «ضد اسلامی» را به کار می بردند، باز شما چه پاسخی خواهید داشت؟
متصدیان محترم وزارت فرهنگ و تعلیم و تربیۀ افغانستان! شما که برسم همان سفر های دوستانۀ سی سال قبل که به اتحاد شوروی صورت می گرفت، ماه یکبار به طواف کاخ سفید می آیید ، آیا می دانید که امریکا تا هنوز نه زبان ملی دارد و نه هم زبان رسمی. اینکه کشوری به این بزرگی و با وجود آنکه زبان مادری 82% مردم آن انگلیسی است ، زبان ملی و رسمی ندارد جای هیچ تعجبی نیست زیرا قانون اساسی امریکا و بنیانگذاران مدبر آن به این باور بودند که چون زبان امری است که از درون انسان بر می خیزد پس نباید آن را مقید ساخت بلکه باید آن را گذاشت تا سیر طبیعی خویش را بپیماید.
اگر پشاور زدگان وزارت فرهنگ تصور نمایند که امریکا کشوری نیست که به جز دالر و سلاح کدام ویژگی مثبت دیگری داشته باشد در آن صورت نشر شما عزیزان را به همسایۀ جنوبی تان جلب می نمایم. آیا خبردارید که اردو زبان شش فیصد مردم پاکستان است ولی پاکستانیها همه بر سر آن اتفاق نموده و امروز یک پاکستانی در چترال می داند که هموطن دیگرش در بلوچستان چه می گوید. پاکستان به عنوان کشوری چند زبانه و چند ملیته توانسته است بر مشکلات قومی خویش فایق آید شما چرا نمی خواهید. در پاکستان اگر ایوب خان پشتون بر اریکۀ قدرت تکیه زند برای یک سندی و پنجابی چندان عجیب نیست ، پس شما چه کمالی دارید که می خواهید تنها چند متعصب و کینه توز را شایستۀ رهبری این کشتی کشته قرار دهید. این را باید بدانید که کشور فقیر و کوچک و جنگزده و محاط به خشکۀ ما نسبت به کشور دیگر دنیا نیازمند وفاق ملی است. ما نمی توانیم بنیان عظمت خویش را بر پایه های لاف و و بزرگ دیدن خود و تحقیر دیگران بنا نهیم. یادم می آید که حفیظ الله امین پاکستانی ها را «دال خواره» خطاب می نمود غافل از اینکه دال غذای «زیار ایستونکی» بوده و نباید مورد تحقیر قرار گیرد. اگر می خواهیم کشوری مستقر و مقتدر داشته باشیم نخستین پیش شرط داشتن چنین کشوری احترام به ساکنان آن است. پیشتر از ایوب خان نام برده شد، ایوب خان را بگذارید آیا می دانید که در آن زمانی که مرحوم غلام محمد فرهاد مشهور به «پاپا» لوای فارسی ستیزی را در پارلمان افغانستان بر افراشته بود آیا می دانید که در پاکستان چه می گذشت؟ در پاکستان جنرال یحیی خان حکومت می نمود. و آیا می دانید که زبان اصلی جنرال یحیی خان چه بود؟ زبان اصلی جنرال یحیی خان فارسی بود. در آن سالهای تاریکی که فرزندان هزاره را در هیچ نهاد لشکری و کشور افغانستان راهی نبود می دانید که در پاکستان چه می گذشت؟ در آنجا از جمع همین هزاره هایی که عبدالرحمن خان مؤسس افغانستان آنها را در تاج التواریخ خویش « ... بارکش مردم افغانستان» می نامد ، شخصیتهایی چون قاضی محمد عیسی که خود یک هزاره بود در کنار محمد علی جناح فعالیت می نمودند. جنرال محمد موسی شخصیت دیگری بود که به عنوان فرمانده کل ارتش پاکستان فعالیت نموده و در جنگ 1965 با هندوستان جنگید و در اواخر حیات خویش گورنر بلوچستان بود. هزارۀ دیگری به نام شربت علی چنگیزی در پست فرمانده نیروی هوایی پاکستان کار می نمود ، چنانچه دختری بنام سایره بتول که از جمع همین هزاره های کویته است نخستین پیلوتی بود که طیارۀ جنگی پاکستان را بر فراز آسمان کشورش به پرواز در آورد. میرزا اسلم بیگ که روزی فرد اول ارتش پاکستان بود نمونۀ دیگری از میرزا ها و بیگها و بخاری هایی است که در کلیدی ترین موقعیتهای آن کشور ایفای وظیفه کرده اند.
اگر ما با کشوری دشمنی هم می کنیم باید ببینیم که نقاط قوت آن در کجا و نقاط ضعف ما در کجا نهفته است. امروز لشکری از زنان و مردمان و روشنفکران در تلاش اند تا به عنوان «قهرمان» شناخته شوند. برای این عزیزان باید گفت که قهرمانی در این نیست تا بروید و در زیر دهل نیروی خارجی به رقص آیید. قهرمانی در این است که واقعیتهای جامعۀ تان را درک نموده و با خطر های فعلی و حقیقی ای که کیان ملت تان و قلب فرهنگ تان را نشانه گرفته است به مقابله بر خیزید. جنگ با مردگان و از قدرت بر افتادگان چه این دسته از این گروه سیاسی باشد و یا آن حزب ایدیولوژیک نه منطقی است و نه هم جوانمردی.
در این عصری که ماهواره ها شب و روز در کار اند تا پایگاه های اخلاقی ما را در درون مغز و دل و شعور و وجدان ما با امواج زهر آگین خویش بمباران نموده و ارزشی برای ما نگذارند. در این عصری که استعمار و دلقکهای آن تلاش دارند تا تمامی فرهنگ ما را از هستی ساقط سازند. در این دوره ای که همه زبانها آماج تهاجم فرهنگی بوده و کوشش می شود تا انگلیسی جای همه را بگیرد. در چنین حالتی خردمندانه نیست تا برویم و قانون اساسی را دستکاری نموده و سپس پا را از این هم فراتر نهاده و هموطنان ما را به جرم استخدام واژه های زبان خود شان مجازات نماییم.
دو سه سال قبل در آن شب و روزی که سرود ملی را می ساختند من مقالۀ پیرامون آن نوشتم و گفتم که اگر می خواهیم سرود ملی همیشگی و قابل قبولی برای همه افراد ملت خویش داشته باشیم و بهانه های تفرقه افگنی و اختلاف میان فرزندان کشور را از میان برداشته باشیم باید هنگام ساختن سرود ملی اصولی را در نظر بگیریم. یکی از این اصلها انتخاب زبان و یا زبانهای سرود ملی است. من در آن وقت پیشنهاد نموده بودم که باید از ملتهایی چون کانادا و افریقای جنوبی و .... بیاموزیم که دارای شرایطی مشابه به اوضاع فرهنگی کشور ما هستند. برای کسانی که شب و روز مصروف جویدن ساجق واژه های «اقلیت» و «اکثریت» اند باید عرض نمود که اگر اکثریت را هم معیار قرار دهیم باید فارسی را از حساب نیندازیم. همه آمار ها و احصائیه های جهانی فارسی گویان افغانستان را پنچاه فیصد و یا بیشتر از آن گفته اند که در این نسبت بخشی و یا تمامی منسوبان به گروه های نژادی هزاره و بلوچ و پشتون و ازبک و تاجک و واخی و ... . شامل می باشند. شما می توانید به این لینک مراجعه فرمایید:
https://www.cia.gov/library/publications/the-world-factbook/geos/af.html#People
توطئه ای که ما امروز با آن روبرو هستیم همه گروه های قومی و فرهنگی افغانستان را آماج تهاجم بی امان خویش قرار داده است. شما تصور نکنید که این تنها فارسی است که «گروهک شورای فرهنگی» افغانستان در جان آن افتیده است بلکه زبان شیرین پشتو و جامعۀ پشتون خود هدف توطئه ای بس خطرناک است. امروز چه کسانی فرزندان پشتون را در هلمند می کشند؟ کدام دستهایی در جان پشتو افتیده و بالهای آن را با ساختن واژه های ثقیل و بی مفهوم و فعالیتهای کودکانه می بندند و این زبان مهم سرزمین ما را مسخ و برای همه غیر قابل فهم می سازند؟ این چه کسانی اند که در این کشور بی و در و دروازه و ملت بی سر و سرپرست در جان پشتو افتیده و هر روز واژه های نا مانوسی می سازند و سپس آن را بصورت بسیار منظم بر سر زبان رسانه ها می گذارند؟ اگر حکومت نمی تواند بر نوایای قلبی این گروه اطلاع یابد چرا کسی نیست که از ایشان شهادتنامه و مدرک تحصیلی بخواهد؟ آیا راستی هم این گروه مجهول صلاحیت علمی چنین کاری را دارند؟ دانشمندان زبان پشتو پاسخ دهند. این چه کسی است که قبایل پشتون را در برابر بقیه اقوام افغانستان قرار داده و هر روز برای شان دشمن می تراشد؟ کدام تاجران رسمی اند که مناطق جنوب کشور را به «گودام» مواد مخدرۀ جهان تبدیل کرده اند؟ کدام دستهایی اند که فرزندان معصوم این قبایل را در آن سوی مرز شستشوی مغزی داده و سپس در جان ملت مظلوم خود شان می افگنند؟ چه کسانی اند که روشنفکر پشتون را در برابر زبان تمدن خود شان بر می انگیزند؟ و کی ها اند که قبایل پشتون را در ولایت هلمند و قندهار در جان هم افگنده و یک روز آن قبیله را با شمشیر این قبیله و و روز دیگرش این قبیله را با شمشمیر آن قبیله می کوبند؟ این پرسشهایی است که پاسخ آن را به روشنفکر آزادۀ ملت افغانستان وا می گذاریم.
در جمع گروه های مافیایی افغانستان ، مافیای مسلط بر وزارت فرهنگ را می توان از همه خطرناکتر خواند. این گروه که در تاریکی فعالیت داشته ، هر روز واژۀ نوی می زایند که زبان و فرهنگ افغانستان را دچار انارشی و مردم ما را دچار سر درگمی نموده اند. این واژه ها نه تنها برای یک غیر پشتون قابل فهم نیست که حتی خواننده و شنونده ای که زبان اصلی اش پشتو است هم نمی تواند به کنه آن پی ببرد و از همینرو می بینیم که این بدعتگذاران فاقد صلاحیت ، نوشته های شان را با قوسها و توضیحاتی می آرایند که گاهی مساحه ای بیشتر از متن اصلی را احتوا می کند.
نویسندۀ این سطور که خود را فردی از قبیلۀ «حق» و نژاد «عدالت» و اکثریت «انسان» و از جمع سخنگویان به زبان «دل» می شمارد هیچ تقاضایی از دست اندر کاران نهاد های رسمی فرهنگ افغانستان ندارد زیرا می داند که آنها به خاطر تحقق برنامه هایی وحدت برانداز و تفرقه آفرین آورده شده اند ، ولی سخن من متوجه روشنفکران و دانشمندان و فرهنگسازان اصیل و نبیل کشور باستانی ما است تا در دفاع از هویت جمعی و وحدت ملی و زبان تمدنی و رشد و گسترش واقعی زبانهای ملی ما چون کوهی ایستاده و در این راه از ملامتی هیچ ملامتگری نهراسند.
همۀ ما مکلفیم تا دست گروه بیگانه با فرهنگ و تمدنی را بگیریم که به خاطر اصطلاحات مرده ، آماده اند تا خون انسانهای زنده را بریزانند.
ادامه دارد .....
مأخذ ها:
1- حسن انوشـه، دانشـنامه ادب فارسـي در افغانسـتان، تهران: نشر وزارت ارشاد، 1379، ج3، ص261.
2- ارمغان خوشحال، یونیورسیتی بک ایجنسی، پیشور ، پاکستان 2001
3- قانون اساسی تصویب شده توسط نمایندگان لویه جرگۀ قانون اساسی افغانستان
4- قانون اساسی تقلبی ای که به نام «قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان» از طرف گروهک مسلط بر حکومت کشور نشر و توزیع شده است.
5- 1341هـ شنگارستان عجائب و غرائب ، تأليف پشاورى. کتابفروشى ادبيه ناصر خسرو، ایران ، تهران،
6- نگارستان سخن، محمد صدیق حسن خان، دار مطبعۀ شاهجهانی، بهوپال ، هندوستان، 1875 هـ ش
7- سید مسعود پوهنیار. ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان. جلد اول، چاپ دوم ، سبا کتابخانه ، پشاور ، پاکستان ، 1376
8- علامه صلاح الدین سلجوقی ، افسانۀ فردا ، پشاور ، پاکستان
Mittwoch, 27. Februar 2008
خاستگاه واژهٔ تاجیک و کاربرد آن
خاستگاه واژهٔ تاجیک نامعلوم است. شرح و بيان معنای این واژه تاریخی در چند مقالهٔ علمی تحلیل و بررسی شدهاست. در اینجا دیدگاههای چند تن از دانشمندان به طور فشرده در مورد تاریخ واژهٔ "تاجیک" درج شدهاست:
تاجیک نام قبایل "دئی" بوده، پارتها و اشکانیان "دئی"، "تاجیک" و "دجیک" خوانده می شدند
تاجیک از "تای" است و همريشه با کلمه یونانی "تگاس" به معنای پیشوا و "دديک"
تاجيک از ریشه "تژی" در زبان سکایی است
تاجيک همريشه است با نام مردم ايرانی "تات" (رد شده)
تاجیک صفت منسوب است از واژه "تاج"
تاجيک صفت منسوب است از نام قبيله عربی "طای" (رد شده)
تاجیک صورت ديگری از "تازیک" و "تاژیک" به معنای "عرب" است (رد شده)
بر اساس چند پژوهش خاورشناسان تاریخ تشریح واژهٔ "تاجیک" در نیمه اول قرن ۱۹ مورد توجه دانشمندان غرب قرار داشته است. در سال ۱۸۲۳ م. کلاپروتا در یک مقاله اش "در مورد مردم بخارا" با استناد به تحقیقات به چاپ نرسیده ژ. سن مارتن آورده که "تاجیک" (فارسی زبانان ساکن فارس، افغانستان، تخارستان و ما وراء النهر) همان نام قبایل "دئی" بوده، پارتها و اشکانیان که "دئی"، "تاجیک" و "دجیک" خوانده می شدند، با این نامها یاد می گردیدند. سه شکل آوایی این نام "دئی"، "تاجیک" و "دجیک" از نگاه آواشناسی قابل قبول است. از این جا چنین برمی آید که پارتها خود را تاجیک می نامیدند.
گروهی دیگر از دانشمندان بر این باورند که تاجیک واژهٔ ایرانی شرقی است٬ که شاید توسط باشندگان آسیای میانه بر عرب های فاتح منطقه اطلاق می شده و ریشهٔ این واژه به طایفهٔ تازی (عرب) "طای" برمی گردد و این واژه از قرن یازدهم به بعد به مردم ایرانی مشرقی اطلاق می شده. این فرضيه با آوردن چندین دلیل قاطع در آغاز سالهای ۵۰ رد شد. یکی از دلیلهای استوار در مورد ارتباط نداشتن نام تاجیک با تازی (عرب)٬ نامیدن تاجیک بر ساکنان آسیای میانه (همسایگان مردم چین) و (حتی باشندگان داخل ایران) توسط تبتی ها می باشد که این دلیل قبلا نامعلوم بود.
دانشمند دیگر آ. برشتام پیدایش نام تاجیک را قبل از دوران عرب دانسته آن را به زبان تاجیکی کهن مردمان تخارستان به هزارساله قبل از میلاد نسبت می دهد و نام تاجیک را از ریشه "تژی" در زبان سکایی می داند.
عده ای از دانشمندان غرب و چند تن از دانشمندان روس بر اساس شکل فارسی میانه واژهٔ تاجیک یا تازیک به معنای "عرب" نام تاجیک را نیز به عرب نسبت داده اند. اما این همگونی یا شباهت آوایی در ربط دادن نام این دو مردم مختلف را گروه دیگر دانشمندان با آوردن دلیلها رد می کنند.
ارتباط نام تاجیک با "تات" نیز از نگاه زبان شناسی و تاریخی رد گردیده است. در تحقیقات بعدی در رابطه با واژهٔ تاجیک٬ بنیاد ایرانی این واژه را همچون نام مردمان آریایی این سرزمین ثابت می کند. فرهنگنامه های پارسی دری یا کلاسیک نیز در شرح نام تاجیک معلومات آورده اند که ذکر چندی از آنها به خاطر ارتباط نداشتن آن به "تازی" به معنای عرب مهم می باشد. از جمله "تازیک – غیر عرب و غیر ترک" (شرفنامه منیری)؛ "تازیک و تاژیک بر وزن و معنی تاجیک است که غیر عرب و ترک باشد" (برهان قاطع)؛ "طایفه غیر عرب باشد"، "آن که ترک و مغول نباشد، "در لغات ترکی به معنی اهل فارس نوشته اند" (غیاث اللغات، آنندراج). در برخی فرهنگ نامه ها شرح دیگر این نام نیز جای دارد.
در لغتنامهٔ انگلیسی آکسفورد تاجيك را "یک پارسی" و کسی که نه عرب و نه ترك باشد٬ تعریف شده است.
بهرحال٬ اثبات اینکه واژهٔ تاجیک پیش از تسخیر آسیای میانه توسط ترکان کاربرد داشته بسیار مشکل است و اینکه از قرن پانزدهم به بعد باشندگان ایرانی منطقه خود را تاجیک می نامیدند تا خودشان را ترک ها تمیز دهند. همنچنان که شاعر میر علیشیرنوایی هم این را گفته است.
در ادبیات ترکی-فارسی فاتحان تیمور و بابر٬ واژهٔ تاجیک به منشی های فارسی زبانی اطلاق می شده که به زبان عربی تحصیل کرده اند. در دورهٔ صفوی٬ "تاجیک" به مدیران و نجیب زادگان دربار اطلاق می شده که به جنبش قزلباش مرتبط بودند.
استاد محیط طباطبائی پژوهشگر و محقق تاریخ ایران می فرماید : "ایرانیان را در جنوب سرزمین پهناور ایران بزرگ به جهت تمایز از اقوام عرب، عجم می نامیدند و همان قوم بزرگ ایرانی در شمال ایران زمین و به منظور تشخیص از اقوام ترک، تاجیک نامیده می شد. پس تاجیک همان عجم و پارسی زبان است."
به گفته میرزا شکورزاده، پژوهشگر تاجیک و نویسندهٔ کتاب "تاجیکان در مسیر تاریخ" ، بر اساس پژوهشها مردم پارسیگوی در بسیاری از نقاط آسیای میانه، ایران و افغانستان و حتی کشمیر و کاشغر خود را "تاجیک" معرفی کرده اند. واژه "تاجیک" در ادبیات کلاسیکی فارسی زیاد کاربرد شده و کاربرد آن غالبا در برابر ترک و عرب صورت گرفته است:
مثلاً سعدی می گوید:
شاید که به پادشاه بگویند، ترک تو بریخت خون تاجیک.
و یا جامی اشاره ای دارد در باره علیشیر نوایی که:
او که یک ترک بود و من تاجیک، هردو داشتیم خویشی نزدیک.
و باز سعدی در جای دیگر می گوید که:
نگار ترک و تاجیکم کند صد خانه ویرانه، به آن چشمان تاجیکانه و مژگان ترکانه.
همین طور، وقتی که ما به متون چه نثر و چه نظم فارسی مراجعه می کنیم، درمی یابیم که در تمامی این متنها، از روزگار سعدی به دوران ما، کلمه "تاجیک" جایگزین کلمه "فارس" و "فارسی زبان" بوده است. نه کلمه "فارس" یا "ایرانی" یا "فارسی زبان" بلکه محض کلمه "تاجیک کاربرد شده است."
بر این اساس واژهٔ تاجیک می تواند مترادفی برای «پارسی» باشد. اگر چه همهٔ تاجیک ها لزوماً پارسی نیستند. تاجیک ها زیرگروهی از اقوام ایرانیزبان هستند.
تاجیک نام قبایل "دئی" بوده، پارتها و اشکانیان "دئی"، "تاجیک" و "دجیک" خوانده می شدند
تاجیک از "تای" است و همريشه با کلمه یونانی "تگاس" به معنای پیشوا و "دديک"
تاجيک از ریشه "تژی" در زبان سکایی است
تاجيک همريشه است با نام مردم ايرانی "تات" (رد شده)
تاجیک صفت منسوب است از واژه "تاج"
تاجيک صفت منسوب است از نام قبيله عربی "طای" (رد شده)
تاجیک صورت ديگری از "تازیک" و "تاژیک" به معنای "عرب" است (رد شده)
بر اساس چند پژوهش خاورشناسان تاریخ تشریح واژهٔ "تاجیک" در نیمه اول قرن ۱۹ مورد توجه دانشمندان غرب قرار داشته است. در سال ۱۸۲۳ م. کلاپروتا در یک مقاله اش "در مورد مردم بخارا" با استناد به تحقیقات به چاپ نرسیده ژ. سن مارتن آورده که "تاجیک" (فارسی زبانان ساکن فارس، افغانستان، تخارستان و ما وراء النهر) همان نام قبایل "دئی" بوده، پارتها و اشکانیان که "دئی"، "تاجیک" و "دجیک" خوانده می شدند، با این نامها یاد می گردیدند. سه شکل آوایی این نام "دئی"، "تاجیک" و "دجیک" از نگاه آواشناسی قابل قبول است. از این جا چنین برمی آید که پارتها خود را تاجیک می نامیدند.
گروهی دیگر از دانشمندان بر این باورند که تاجیک واژهٔ ایرانی شرقی است٬ که شاید توسط باشندگان آسیای میانه بر عرب های فاتح منطقه اطلاق می شده و ریشهٔ این واژه به طایفهٔ تازی (عرب) "طای" برمی گردد و این واژه از قرن یازدهم به بعد به مردم ایرانی مشرقی اطلاق می شده. این فرضيه با آوردن چندین دلیل قاطع در آغاز سالهای ۵۰ رد شد. یکی از دلیلهای استوار در مورد ارتباط نداشتن نام تاجیک با تازی (عرب)٬ نامیدن تاجیک بر ساکنان آسیای میانه (همسایگان مردم چین) و (حتی باشندگان داخل ایران) توسط تبتی ها می باشد که این دلیل قبلا نامعلوم بود.
دانشمند دیگر آ. برشتام پیدایش نام تاجیک را قبل از دوران عرب دانسته آن را به زبان تاجیکی کهن مردمان تخارستان به هزارساله قبل از میلاد نسبت می دهد و نام تاجیک را از ریشه "تژی" در زبان سکایی می داند.
عده ای از دانشمندان غرب و چند تن از دانشمندان روس بر اساس شکل فارسی میانه واژهٔ تاجیک یا تازیک به معنای "عرب" نام تاجیک را نیز به عرب نسبت داده اند. اما این همگونی یا شباهت آوایی در ربط دادن نام این دو مردم مختلف را گروه دیگر دانشمندان با آوردن دلیلها رد می کنند.
ارتباط نام تاجیک با "تات" نیز از نگاه زبان شناسی و تاریخی رد گردیده است. در تحقیقات بعدی در رابطه با واژهٔ تاجیک٬ بنیاد ایرانی این واژه را همچون نام مردمان آریایی این سرزمین ثابت می کند. فرهنگنامه های پارسی دری یا کلاسیک نیز در شرح نام تاجیک معلومات آورده اند که ذکر چندی از آنها به خاطر ارتباط نداشتن آن به "تازی" به معنای عرب مهم می باشد. از جمله "تازیک – غیر عرب و غیر ترک" (شرفنامه منیری)؛ "تازیک و تاژیک بر وزن و معنی تاجیک است که غیر عرب و ترک باشد" (برهان قاطع)؛ "طایفه غیر عرب باشد"، "آن که ترک و مغول نباشد، "در لغات ترکی به معنی اهل فارس نوشته اند" (غیاث اللغات، آنندراج). در برخی فرهنگ نامه ها شرح دیگر این نام نیز جای دارد.
در لغتنامهٔ انگلیسی آکسفورد تاجيك را "یک پارسی" و کسی که نه عرب و نه ترك باشد٬ تعریف شده است.
بهرحال٬ اثبات اینکه واژهٔ تاجیک پیش از تسخیر آسیای میانه توسط ترکان کاربرد داشته بسیار مشکل است و اینکه از قرن پانزدهم به بعد باشندگان ایرانی منطقه خود را تاجیک می نامیدند تا خودشان را ترک ها تمیز دهند. همنچنان که شاعر میر علیشیرنوایی هم این را گفته است.
در ادبیات ترکی-فارسی فاتحان تیمور و بابر٬ واژهٔ تاجیک به منشی های فارسی زبانی اطلاق می شده که به زبان عربی تحصیل کرده اند. در دورهٔ صفوی٬ "تاجیک" به مدیران و نجیب زادگان دربار اطلاق می شده که به جنبش قزلباش مرتبط بودند.
استاد محیط طباطبائی پژوهشگر و محقق تاریخ ایران می فرماید : "ایرانیان را در جنوب سرزمین پهناور ایران بزرگ به جهت تمایز از اقوام عرب، عجم می نامیدند و همان قوم بزرگ ایرانی در شمال ایران زمین و به منظور تشخیص از اقوام ترک، تاجیک نامیده می شد. پس تاجیک همان عجم و پارسی زبان است."
به گفته میرزا شکورزاده، پژوهشگر تاجیک و نویسندهٔ کتاب "تاجیکان در مسیر تاریخ" ، بر اساس پژوهشها مردم پارسیگوی در بسیاری از نقاط آسیای میانه، ایران و افغانستان و حتی کشمیر و کاشغر خود را "تاجیک" معرفی کرده اند. واژه "تاجیک" در ادبیات کلاسیکی فارسی زیاد کاربرد شده و کاربرد آن غالبا در برابر ترک و عرب صورت گرفته است:
مثلاً سعدی می گوید:
شاید که به پادشاه بگویند، ترک تو بریخت خون تاجیک.
و یا جامی اشاره ای دارد در باره علیشیر نوایی که:
او که یک ترک بود و من تاجیک، هردو داشتیم خویشی نزدیک.
و باز سعدی در جای دیگر می گوید که:
نگار ترک و تاجیکم کند صد خانه ویرانه، به آن چشمان تاجیکانه و مژگان ترکانه.
همین طور، وقتی که ما به متون چه نثر و چه نظم فارسی مراجعه می کنیم، درمی یابیم که در تمامی این متنها، از روزگار سعدی به دوران ما، کلمه "تاجیک" جایگزین کلمه "فارس" و "فارسی زبان" بوده است. نه کلمه "فارس" یا "ایرانی" یا "فارسی زبان" بلکه محض کلمه "تاجیک کاربرد شده است."
بر این اساس واژهٔ تاجیک می تواند مترادفی برای «پارسی» باشد. اگر چه همهٔ تاجیک ها لزوماً پارسی نیستند. تاجیک ها زیرگروهی از اقوام ایرانیزبان هستند.
Montag, 25. Februar 2008
My Mother Language
زبان مادري من
محمد اسحاق فايز-
زبان مادري من،
افسانة راويان کهن زمانه ها است
وقتي که اهريمنان در ايلجار هاي شان سبز بنان را سوختند،
او زنده ماند
زنده ماند وآنگاه
در دود زاران آسمان
غريو حماسه داران رستم و اسفديار شد
در مويه هاي تلخ مادر سهراب.
زبان مادري من
اشک معوق افرشته گان است بر دامان حافظ
تا بر سجادة عشق
صفيري آتشناک به بي مايه گان و ريائي ها بفرستد
بدينگونه :
که اي قبيله ائيان وحشت:
"زشعر دلکش حافظ
کسي شود
آگاه
که لطف و طبع سخن گفتن در ي داند"...1
زبان مادريي من همانيست که بر رواق هاي عظيم تاج محل خواندمش
در "سينکيانک" بر رواق هاي باستانيي ديگر نيز
گويي نفير يُمگي مسافر است
و مي گويد :
"من آنم که در پاي خوکان نريزم
مراين قيمتي دُر لفظ دري را "....2
آري گويي ناصر خسرو بود
و فريادي يمگاني فرا افگنده بود
و پامير بلند ر ا تازيانه ميزد:
"کايا چکاوک ها
از آشيانه خونين خو د فرود آييد
که زهر حادثه را در گلوي شب ريزيم "....3
و ميديدم که در آن فخامت اندوه
مويه هاي غريبانه "باختري" نهفته است
گوييا
از زندان پلچرخي
فرا ميرود به آسمان
نه
آسمان نتوانست شنفتن کلامي بدين خوبي
به دامن زمين مي گسترد، تا
"چو دانه دانة باران به روي شب ريزيم
به آستان شفق آبروي شب ريزيم"....4
زبان مادري من
تنتننّاي مولينا است
وقتي در نيشاپور آن پير وارسته
جبينش را بوسيد
و گفت: هان! هشيوار، سلطان العلما!
اين پسر آتش در جان سوخته گان عالم بزند…..5
و از همان دم
صحرا و بيابان را اين آواز پرکرد:
"هرکسي کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش"....6
و من از آن گاه است که مي شنوم
هنجار عاشقانه زبانم را
در ترنم "بشنو از ني" ها ....7
و در شکوه هزار ساله نجواي پدر فرزانه ام :
"انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا رنجه نسازند به در کوفتند مشت."......8
زبان مادري من
شيپور فتح روشنايي است
وقتي ابومسلم
اقصاي خلافت را در نورديد
وقتي ليث صفاري آنرا خواند
و زماني که گنجوي
در" زار مويه" هاي ليلي
آنرا به گوش مجنون خواند:
"نظامي که نظم دري کار او ست
در ي نظم کردن سزاروار اوست"......9
زبان من فخامت پيغام روشنيست که محمود بت شکن را لرزاند :
"چو فردا برايد بلند آفتاب
من و گرز و ميدان افراسياب"....10
پس نجوا کرد که اين عظيم بيت ازآن گيست ؟
گفتند:
از آن فردوسي
وچون پاداش اين بيت رسيد
جنازه پدرم مي بردند از در طايران طوس
تا نفريني بماند مر محمود را :
"درختي که تلخ است ويرا سرشت
گرش برنشانني به باغ بهشت
ور از جوي خلدش به هنگام آب
به بيخ عنگبين ريزي و شهد ناب
سر انجام گوهر به کار آورد
همان ميوه تلخ بار آورد."........11
زبان مادري من
پشتوانه ده قرنه زمين است
که بي آن
به پشيزي نيرزد
_ زمين سير ناشده از خون و آدمي
زبان مادري من
تلالوي الماس خداست
بر اقليم فرهنگ
تا زمينيان را باور آيد:
سکوت بيماية تاريخ
در خار زار تعصب مي پوسد
و گلوگاه هزاران شاعر
هنگام زايش شعر هايشان
تعبير آفتاب را زمزمه مي کنند
بي آنکه آفتاب را خجلتي آيد
و عرق کند
زبان مادري من
ترمينولوژي هزار ساله ايست
که در تنگناي واژه هاي دانشکده و دانشگاه نمي ماند
زبان مادري من
درکنار پيامبر هم شنفته ميشد
سلمان فارسي
الفباي مرا ميدانست
آنگونه که امروز براي معناي واژه هايش
ميراثي از هزار نسل ميبايد
ورنه در چنبره نظام واژه گان
چون سياره اي بي نو ر و رمق
مي استي
تا سقوط آفتاب و زمين.
زبان مادري من
آبشار زرينيست که از کوه تاريخ ميريزد
و در پژواک سبز صدايش
ابوالفضل بيهقي
بر پيکر آويزان و خون آلود حسنک وزير مي مويد
زبان مادري من
مُهر مردانه گي هاي بچه سقاو است
بر صحيفه قرآن
و نشاني از پايداري.........12
زبان مادري من
فرياديست که در ناي تاريخ دميده بودند
در حصار ناي.....13
زبان مادري من
پندار فرزانه گان زمين است
زبان مادري من
ستاک سبزپر از ميوه شيريني است
وقتي مي چشيدش
قند پارسيست
وقتي مي چينيدش
دُر دريست
زبان مادري من
ازفراموش خانه هاي تاريک واژه نمي گيرد
مانند صبح نفس مي کشد
و چون نورخورشيد:
ميتابد و گرمت مي کند
مي تابد و بارورت مي کند
مي تابدو مي پزاندت
مي تابد و در دست هاي خويش
تعارفت مي کند:
"الا يا خيمه گي خيمه فرو هل
که پيشآهنگ بيرون شد زمنزل".......14
زبان مادري من
حله تنيده زدل بافته زجان است......15
و جزش با کاروان حله نتوان سنجيد
زبان مادريي من
وخشور آذر نفيسيت که در نفسهايش
آيات زمينيان را مي خواني
زبان مادري من
شکوه بهارانه دره هاي سبزيست
که آهوانش غزل هاي حافظ را ميشنوند
گوئيا بيدل در حلقوم چکاوک هايش
سبک هندي سخن را ناليده است
وقتي زمزمه هايش را ميشنوي
مي پنداري که "سير فکرم آسان نيست
کوه ام و کُتل دارم"..........16
زبان مادري من
زبان فاخر يست که در هزار سال
ايوان هاي دربارهاي سلاطين از آن پر زمزمه بود
زبان مادري من
شعور "داوي پرشان" است
رازهاي دزديده شدة "اسماعيل بلخي" است
معصوميت "سرور واصف" است بر دهانه توپ
که "شير پور" از پاکيش حکايت مي کند.
زبان مادري من
طنين هستيي من است
وقتي راه مي روم
دراندرونم موج مي زند
وقتي مي نويسم
بي اختيار شيرين ميشود
و بي هيچ ترديدي
هيچ زبوني نيز بر نيستيش حکم رانده نمي تواند
زبان مادري من
زبان مادري است
زبان مادري را مي توان شيرين نخواند؟
اول حوت 1386
کابل
محمد اسحاق فيز
رويکرد ها:
1_ از حضرت حافظ شيرازي است
2_ از ناصر خسرو قبادياني بلخي است
3_ از شعر بلندو فاخر ( …ومن گريسته بودم ) از استاد واصف باختري است
4_ بخشي ديگر از همان شعر استاد باختري
5_ اشاره به سخنان شيخ فريدالدين عطار است مر سلطان العلما پدر مولينا را در باره حضرت مولينا
6_ بيتي از بين هاي آغازين مثنوي مولينا است
7_ اشاره به بيت نخستين مثنوي مولينا است
8_ اين بين از رودکي سمرقندي است
9_ اين بيت از نظامي گنجوي، آفريدگار خمسه است
10_ اين بيت از آن فردوسي است
11_ از هجويه فردوسي (رح) براي سلطانحمود مي باشد
12_ نادر خان بر قرآن نوشت و مهر کرد که اگر حبيب الله کله کاني به کابل آيد به او زياني نرسانم. اما خلاف آن کرد و حبيب الله و يارانش را تير باران نمود
13_ اشاره است به قصيده معروف مسعود سعد سلمان که در زندان" ناي" سروده بود
14_ اين بيت به گمان اغلب که از منوچهري است
15_ اشاره به این بیت از مطلع قصیده معروف استاد فرخی سیستانی است:
با کاروان حله برفتم زسيتان
با حلة تنيده زدل بافته زجان
16_ اشاره به اين بيت بيدل (رح) است:
معني بلند من فهم تند مي خواهد
سير فکرم آسان نيست کوه ام و کتل دارم
محمد اسحاق فايز-
زبان مادري من،
افسانة راويان کهن زمانه ها است
وقتي که اهريمنان در ايلجار هاي شان سبز بنان را سوختند،
او زنده ماند
زنده ماند وآنگاه
در دود زاران آسمان
غريو حماسه داران رستم و اسفديار شد
در مويه هاي تلخ مادر سهراب.
زبان مادري من
اشک معوق افرشته گان است بر دامان حافظ
تا بر سجادة عشق
صفيري آتشناک به بي مايه گان و ريائي ها بفرستد
بدينگونه :
که اي قبيله ائيان وحشت:
"زشعر دلکش حافظ
کسي شود
آگاه
که لطف و طبع سخن گفتن در ي داند"...1
زبان مادريي من همانيست که بر رواق هاي عظيم تاج محل خواندمش
در "سينکيانک" بر رواق هاي باستانيي ديگر نيز
گويي نفير يُمگي مسافر است
و مي گويد :
"من آنم که در پاي خوکان نريزم
مراين قيمتي دُر لفظ دري را "....2
آري گويي ناصر خسرو بود
و فريادي يمگاني فرا افگنده بود
و پامير بلند ر ا تازيانه ميزد:
"کايا چکاوک ها
از آشيانه خونين خو د فرود آييد
که زهر حادثه را در گلوي شب ريزيم "....3
و ميديدم که در آن فخامت اندوه
مويه هاي غريبانه "باختري" نهفته است
گوييا
از زندان پلچرخي
فرا ميرود به آسمان
نه
آسمان نتوانست شنفتن کلامي بدين خوبي
به دامن زمين مي گسترد، تا
"چو دانه دانة باران به روي شب ريزيم
به آستان شفق آبروي شب ريزيم"....4
زبان مادري من
تنتننّاي مولينا است
وقتي در نيشاپور آن پير وارسته
جبينش را بوسيد
و گفت: هان! هشيوار، سلطان العلما!
اين پسر آتش در جان سوخته گان عالم بزند…..5
و از همان دم
صحرا و بيابان را اين آواز پرکرد:
"هرکسي کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش"....6
و من از آن گاه است که مي شنوم
هنجار عاشقانه زبانم را
در ترنم "بشنو از ني" ها ....7
و در شکوه هزار ساله نجواي پدر فرزانه ام :
"انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا رنجه نسازند به در کوفتند مشت."......8
زبان مادري من
شيپور فتح روشنايي است
وقتي ابومسلم
اقصاي خلافت را در نورديد
وقتي ليث صفاري آنرا خواند
و زماني که گنجوي
در" زار مويه" هاي ليلي
آنرا به گوش مجنون خواند:
"نظامي که نظم دري کار او ست
در ي نظم کردن سزاروار اوست"......9
زبان من فخامت پيغام روشنيست که محمود بت شکن را لرزاند :
"چو فردا برايد بلند آفتاب
من و گرز و ميدان افراسياب"....10
پس نجوا کرد که اين عظيم بيت ازآن گيست ؟
گفتند:
از آن فردوسي
وچون پاداش اين بيت رسيد
جنازه پدرم مي بردند از در طايران طوس
تا نفريني بماند مر محمود را :
"درختي که تلخ است ويرا سرشت
گرش برنشانني به باغ بهشت
ور از جوي خلدش به هنگام آب
به بيخ عنگبين ريزي و شهد ناب
سر انجام گوهر به کار آورد
همان ميوه تلخ بار آورد."........11
زبان مادري من
پشتوانه ده قرنه زمين است
که بي آن
به پشيزي نيرزد
_ زمين سير ناشده از خون و آدمي
زبان مادري من
تلالوي الماس خداست
بر اقليم فرهنگ
تا زمينيان را باور آيد:
سکوت بيماية تاريخ
در خار زار تعصب مي پوسد
و گلوگاه هزاران شاعر
هنگام زايش شعر هايشان
تعبير آفتاب را زمزمه مي کنند
بي آنکه آفتاب را خجلتي آيد
و عرق کند
زبان مادري من
ترمينولوژي هزار ساله ايست
که در تنگناي واژه هاي دانشکده و دانشگاه نمي ماند
زبان مادري من
درکنار پيامبر هم شنفته ميشد
سلمان فارسي
الفباي مرا ميدانست
آنگونه که امروز براي معناي واژه هايش
ميراثي از هزار نسل ميبايد
ورنه در چنبره نظام واژه گان
چون سياره اي بي نو ر و رمق
مي استي
تا سقوط آفتاب و زمين.
زبان مادري من
آبشار زرينيست که از کوه تاريخ ميريزد
و در پژواک سبز صدايش
ابوالفضل بيهقي
بر پيکر آويزان و خون آلود حسنک وزير مي مويد
زبان مادري من
مُهر مردانه گي هاي بچه سقاو است
بر صحيفه قرآن
و نشاني از پايداري.........12
زبان مادري من
فرياديست که در ناي تاريخ دميده بودند
در حصار ناي.....13
زبان مادري من
پندار فرزانه گان زمين است
زبان مادري من
ستاک سبزپر از ميوه شيريني است
وقتي مي چشيدش
قند پارسيست
وقتي مي چينيدش
دُر دريست
زبان مادري من
ازفراموش خانه هاي تاريک واژه نمي گيرد
مانند صبح نفس مي کشد
و چون نورخورشيد:
ميتابد و گرمت مي کند
مي تابد و بارورت مي کند
مي تابدو مي پزاندت
مي تابد و در دست هاي خويش
تعارفت مي کند:
"الا يا خيمه گي خيمه فرو هل
که پيشآهنگ بيرون شد زمنزل".......14
زبان مادري من
حله تنيده زدل بافته زجان است......15
و جزش با کاروان حله نتوان سنجيد
زبان مادريي من
وخشور آذر نفيسيت که در نفسهايش
آيات زمينيان را مي خواني
زبان مادري من
شکوه بهارانه دره هاي سبزيست
که آهوانش غزل هاي حافظ را ميشنوند
گوئيا بيدل در حلقوم چکاوک هايش
سبک هندي سخن را ناليده است
وقتي زمزمه هايش را ميشنوي
مي پنداري که "سير فکرم آسان نيست
کوه ام و کُتل دارم"..........16
زبان مادري من
زبان فاخر يست که در هزار سال
ايوان هاي دربارهاي سلاطين از آن پر زمزمه بود
زبان مادري من
شعور "داوي پرشان" است
رازهاي دزديده شدة "اسماعيل بلخي" است
معصوميت "سرور واصف" است بر دهانه توپ
که "شير پور" از پاکيش حکايت مي کند.
زبان مادري من
طنين هستيي من است
وقتي راه مي روم
دراندرونم موج مي زند
وقتي مي نويسم
بي اختيار شيرين ميشود
و بي هيچ ترديدي
هيچ زبوني نيز بر نيستيش حکم رانده نمي تواند
زبان مادري من
زبان مادري است
زبان مادري را مي توان شيرين نخواند؟
اول حوت 1386
کابل
محمد اسحاق فيز
رويکرد ها:
1_ از حضرت حافظ شيرازي است
2_ از ناصر خسرو قبادياني بلخي است
3_ از شعر بلندو فاخر ( …ومن گريسته بودم ) از استاد واصف باختري است
4_ بخشي ديگر از همان شعر استاد باختري
5_ اشاره به سخنان شيخ فريدالدين عطار است مر سلطان العلما پدر مولينا را در باره حضرت مولينا
6_ بيتي از بين هاي آغازين مثنوي مولينا است
7_ اشاره به بيت نخستين مثنوي مولينا است
8_ اين بين از رودکي سمرقندي است
9_ اين بيت از نظامي گنجوي، آفريدگار خمسه است
10_ اين بيت از آن فردوسي است
11_ از هجويه فردوسي (رح) براي سلطانحمود مي باشد
12_ نادر خان بر قرآن نوشت و مهر کرد که اگر حبيب الله کله کاني به کابل آيد به او زياني نرسانم. اما خلاف آن کرد و حبيب الله و يارانش را تير باران نمود
13_ اشاره است به قصيده معروف مسعود سعد سلمان که در زندان" ناي" سروده بود
14_ اين بيت به گمان اغلب که از منوچهري است
15_ اشاره به این بیت از مطلع قصیده معروف استاد فرخی سیستانی است:
با کاروان حله برفتم زسيتان
با حلة تنيده زدل بافته زجان
16_ اشاره به اين بيت بيدل (رح) است:
معني بلند من فهم تند مي خواهد
سير فکرم آسان نيست کوه ام و کتل دارم
Dienstag, 19. Februar 2008
Taliban and Arab savage behavior against Persian Community in Afghanistan
This is just a fraction of vicious Pashtoon-Taliban actions against Tajik Community. To think that one would still believe in brotherhood and a united "AFGHANISTAN"!!??
Abonnieren
Posts (Atom)